رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

مایو

اولین باری که مایو خریدم، ۱۸ سالم بود. قبل از اون همیشه خواهرم قشنگترین مایوهارو از اروپا می فرستاد. تی شرت و شلوار جین و پولیور و گاهی پیراهن رو هم خواهر و برادرم می فرستادن. پالتو و کاپشن و پیراهن های مهمونی رو مادرم می دوخت. به غیر از خریدن مقنعه و مانتو شلوار مدرسه، کفش از سپهسالار و کیف مدرسه از منوچهری و اسباب بازی، نوار قصه و کتاب، برای خرید دیگه ای به مغازه نمی رفتم. حتا تو دوره ای که پاساژ صفوییه، سرخه و بعدها گلستان توی بورس بود، من فقط اسمشون رو شنیده بودم و هیچ وقت توشون نبودم و ازشون خرید نکرده بودم.
اولین سفر بدون خانواده
، اولین و آخرین سفرم به کیش بود. با پسر و دختر عموم و تعدادی از دوستاشون بودم. زن عموم هم بود اما خیلی تو ماجرا نقشی نداشت. اون موقع مد شده بود عده ای رو تو فصل گرما (مرداد ماه) ببرن کیش، هتل آپارتمان مجانی در اختیارشون بگذارن و در عوض کارت خریدشون رو ازشون بگیرن. سفرمون ۲-۳ روزه بود. تنها چیزی که از کیش دیدم مراکز خریدش بود.
خیلی از مستقل سفر کردن هیجان زده بودم و احساس خوشی آزادی داشتم. اونجا بود که شاید برای اولین بار طعم تلخ تنها موندن توی جمع موند زیر دندونم. دختر عموم با دوست جون جونیش و مادرش رفت. پسر عموم با دوستش و برادرش و سه تا خواهر هم بودن که با هم رفتن. هیچ کس به من پیشنهاد نداد که بهشون ملحق بشم و من موندم تنها. اولش دلم گرفت اما از اونجایی که زود جا نمی زنم، خودم راه افتادم و رفتم خرید. تو فروشگاه آدیداس حراج بود و می شد دو جفت کفش رو با قیمت یه کفش خرید. کفش آدیداسی رو پسندیدم به قیمت ۴۰۰۰۰ تومان که هنوز دارمش و هر وقت می رم ایران می پوشمش. از خانم فروشنده خواهش کردم که به جای کفش دوم که همقیمت یه مایو بود
، مایو بردارم. اون هم قبول کرد. رفتم توی اتاق پرو و مایو سیاه با آرم سفید آدیداس رو تنم کردم. به نظرم شیک اومد اما هیچ وقت رنگ سیاه رو دوست نداشتم. یادمه که چون مایو همین یه مدل بود، همون رو برداشتم و حدود ۹ سال پوشیدمش. اما هیچ وقت عاشقش نبودم. 
توی یه مرکز خرید دیگه که مارک لوازم آرایش جید داشت، لاک پاک کنی خریدم که بوی خیلی خوبی داشت. توی قوطی اش ابری بود که می شد ناخن های لاکی رو کرد توش و مالید بهش تا پاک بشن. اون رو با همه گرونیش خریدم، چون خیلی خاص بود و سال ها داشتمش و حیفم می اومد ازش زیاد استفاده کنم. الان از اون لاک پاک کن ها توی خیلی از فروشگاه ها هست. یه مدلش هست که بوی همون رو می ده. اون بو هنوز هم برای من بوی خوشبختی و آزادی و پولداری یه.
هیچ کس رو تو مراکز خرید تنها ندیدم. دوست داشتم کسی در کنارم بود و نظر می داد. برای اولین بار بود که چیز مهمی رو که گرون و مارکدار هم بود تنها می خریدم. یادمه وقتی برگشتم غروب بود، آسمون صورتی و بنفش بود. خیلی حس تنهایی می کردم. توی کوچه آپارتمانمون که رسیدم
، زدم زیر گریه و با صدای بلند زار می زدم. صدای اون گریه هنوز تو گوشمه.
بعد از این که اون مایو خراب شد، خواهرم دو تا مایو که مال خودش بود رو بهم داد که یکی بعد از چند سال خراب شد و اونی که ۷ سال پیش بهم داد در حال پوسیدن بود که چند روز پیش تصمیم گرفتم برای دومین بار برم مایو بخرم که یاد این خاطره افتادم. این دفعه هم بعد از گذشت ۱۷ سال، باز تنها بودم اما این بار دیگه ناراحت نبودم. رفتم تو یه فروشگاه که فقط وسایل اختصاصی شنا داره. کلی گشتم و خانم فروشنده هم کلی راهنمایی و کمک کرد تا مایویی که اندازه ام باشه پیدا کنم. برش مارک های مختلف فرق داشت، یکی ۳۶ ش برام بزرگ بود، اون یکی ۳۸ ش برام تنگ بود. این بار دیگه از اول می دونستم که دیگه هیچ وقت مایو سیاه نمی خوام. یه مایوی پر از رنگ، خودش من رو پیدا کرد و من خریدمش و الان خوشحالم.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

از این روزهای من، برای تو

برای تو می نویسم، اما اینجا بلند بلند می نویسم و لینکش را برایت تلگرام می کنم تا بخوانی.
تو در امریکا دنبال مدرسه می گردی برای بچه، من اینجا دنبال کار می گردم و دنبال پا گرفتن. مدتی است یک دل سیر باهم حرف نزده ایم. بزرگ شدن بچه را ندیدم. اصلا از بچه هیچ چیز نفهمیدم. نشد یک بار به من بگوید خاله. دنبالش برم دم مدرسه، بیارمش خانه، جا خوش کند ور دلم. تو بروی به کارهایت برسی.
نمی دانم چطور شد که من اینجا باشم و تو نباشی. چطور شد تولد بگیرم و تو نیایی. تو نبودی بیایی خانه ام را ببینی. تا به حال این همه مهمان دعوت نکرده بودم، برایم غریب بود. دست تنها بودم. کمکی نداشتم. از دو هفته پیش آرام آرام شروع کردم به کارهای خانه. سالن بالاخره جمع شد و تقریبا شکل گرفت. اتاق کار هنوز بی نظم و درهم است. خیلی وقت می بَرَد تا خرده ریزها سامان پیدا کنند. وسایل و مدارک و خنزر پنزهای ۹ سال گذشته. البته سالن فقط برای مهمانی مرتب شده بود. مهمان ها که رفتند، باز پر شد از کاغذهای پوستی، دفتر و مدادهای طراحی و کتاب های نیم خوانده.
اکثر روزها در خانه تنهایم و کار می کنم. موقع انجام کارها از روی اینترنت دورهمی و خندوانه…

نَفَس...

رفتم همهٔ جنگلو نفس کشیدم تو وجودم، همهٔ قاصدک هارو، همهٔ پرنده‌ها رو، همهٔ حلزون هارو، تک تک شاخه‌های نو جوونه زده رو، همهٔ ابر‌های سفید قلمبه رو، تمام آسمان رو تا انتهاش، همهٔ دشت‌های سبز رو با گلهای زردشون، حشره‌های عجیب غریب و رنگ و وارنگ رو،  تمام دریاچه رو با قایق‌های بادبونی سفیدش... 
هی‌ نفس کشیدم، هی‌ نفس کشیدم، کردم تو وجودم، خودمو سفت گرفتم که یه وقت از توم نیان بیرون. چقدر کم داشتمشون، چقدر دیر بهشون رسیدم. یعنی‌ ۳۰ سال حتا یه حلزون روی انگشتم راه نرفته بود، ۳۰ سال مارمولک سیاه با خال‌های نارنجی پر رنگ ندیده بودم، ۳۰ سال این همه افق ندیده بودم، یعنی‌ من ۳۰ سال نفس نکشیده بودم...

مرتیکه خر!

این همه ساله در به در و عاشقشم، بعد رفتم ببینمش، گرفته کپیده، با اون قیافش!