۱۳۹۳ آذر ۲۷, پنجشنبه

موقع خوبیه برای رفتن...

دارم می رم ایران. ٣ تا چمدون بستم. خیلی چیزا باید از این خونه بره بیرون. باید حال و هوام عوض بشه. وقتی برگردم اتفاقای تازه می یفته. روزای خوب و سختی در راهن. له ام, خسته ام. باورم نمی شه قراره بعد از ٢ سال دوباره دوست هام رو ببینم, دوباره برم به جاهای دوست داشتنی سر بزنم, دوباره سفتِ سفت دوست داشته بشم.
چند هفته اخیر خیلی زود گذشت. کلی کتاب رو خوندم و جویدم و خلاصه کردم و چپوندم تو مغزم. دارم می رم تجربه های ٦ سال گذشته ام رو به اضافه فشرده کتابارو به بقیه هم یاد بدم. این همیشه یه آرزو بوده برام. امیدوارم هم اونا خیلی چیز یاد بگیرن, هم من. 
می رم بخوابم, سفر در راهه... 

۱۳۹۳ آذر ۲, یکشنبه

همدری ایرانی

زن به برادرش: می خوام جدا شم, می تونی کمکم کنی یه سری از وسایلم رو ببری پیش خودت؟
برادر: تو چه نفعی کردی از ازدواج با این مرد؟ اصلا من نمی فهمم چرا باهاش ازدواج کردی؟ خیلی آدم بی اعتماد به نفسی یه, اصلا هیچی حالیش نیست. من از همون اول که دیدمش فهمیدم این چه جور آدمیه, تو خالی و بی اعتماد به نفس.
برای چی فکر نکردی؟ از این باید درس بگیری, حالا یاد گرفتی که اجول نباشی, زود تصمیم نگیری؟ چرا انقدر زود با این ازدواج کردی؟ چه دلیلی داشت؟
یاد گرفتی که این همه وسایل رو نیاری تا خونه زندگیت جا نیفتاده؟ وکیل بگیرم پدرشو دربیاریم, این باید به تو پول بده. اگرم نداره به درک, از اینی که هست بدبخترش می کنیم. نمی فهمم چرا بر
اش پلیس نمی یاری؟ چه نفعی می خوای ازش ببری؟ 
من چقدر وسایل برای تو ببرم بیارم؟ این همه راه رو بکوبم بیام وسایل تورو بیارم اینجا! باز لازمشون داشته باشی باید برگردونم! اون دفعه که می رفتم سفر وسیله داده بودی بردم, اضافه بار دادم. همش وسیله, وسیله! معلومه به کمک احتیاج داشته باشی می یام و کمک می کنم اما یه ذره فکر کن!   
زن چند بار سعی کرد وسط حجوم این همه حرف چیزی بگه اما رگبار حرف و تشر اجازه نمی داد. یک بار هم گفت: از این عصبانیت بیا پایین اجازه بده بگم...
اما موفق نشد حرفش رو تموم کنه. حرف های برادر که تمام شد یه نفس عمیق کشید و گفت: باشه بهت خبر می دم!
حسابی به هم ریخته بود. انگار آوار رو سرش ریخته باشن. آروم که شد از یه همکار پرسید (غریبه اروپایی) می تونی کمکم کنی؟ گفت آره چه موقع خوبه؟ ببخشید که فردا نمی شه, پس فردا می یام. و فوری توی تقویمش یادداشت کرد.  
من نگاه کردم و توی دلم گفتم قربون هفت پشت غریبه!

۱۳۹۳ آبان ۱۵, پنجشنبه

سفری برای آموزش

سرعت گذاشتن روزها از دستم در رفته. اینجا بعضی روزها پاییزه, بعضی روزها زمستون. هفته‌ای که سفر بودم، روزهای فشرده و سختی رو به همراه داشت. ده ساعت با قطار شب توی راه بودم. سه ساعت تونستم بخوابم. 
اونجا هر روز سمینار‌های طولانی داشتیم به دو زبان از صبح تا ساعت ٥ و ٦ بعدازظهر و گاهی اول یا آخرش هم بازدید برنامه ریزی شده بود. بعد از تموم شدن سمینارها تمام استخون های نشیمنگاهم و گاهی هم کمرم از نشستنِ طولانی مدت درد می کرد.
مرکز (مجتمع) ای که توش سمینارها برگزار می شد, ساختمونی بود زیبا, بزرگ, روشن و پر از نور در دو طبقه. روزها آفتابی و قشنگ بودن. برای نهار می شد بیش از یک ساعت توی بالکن بزرگ جلوی رستوران موسسه بود, توی آفتاب گرم نشست. 
شب ها توی هتل از خستگی غش می کردم و روز بعد با خوشحالی بیدار می شدم و برای دیدن و یاد گرفتن مطالب جدید و جالب راهی می شدم. هتلم به مجتمع خیلی نزدیک بود و با چند دقیقه پیاده روی توی هوای سرد صبح زود, زیر آفتابی که تازه در اومده بود, به ورودی بزرگ مجتمع می رسیدم.
سفر خیلی خوبی بود, خوشحالم که این انتخاب رو کردم. این دوره همون چیزیه که سال ها دنبالش بودم. حالا که برگشتم حسابی مشغول مطالعه ام. این دوره تا تابستون طول می کشه.
توی این یکی دوروزه برای چند تا کار اَپلای کردم تا ببینم چی می شه.  

۱۳۹۳ مهر ۳۰, چهارشنبه

سفر

امروز تاریک و سرده. از نصفه شب تا حالا داره بارون می یاد. گاهی نم نم, گاهی شُر شُر. روزها خیلی به سرعت و فشرده می گذرن. دو هفته و نیم هر روز برای بچه ها صبحانه و نهار درست کردم تا دخترک آشپز برگشت. دو روزه که دیگه نمی رم سر کار. سر کار یه مسائلی بوجود اومد که باعث شد نرم. برام خیلی مهم بود که به مسائل خاص بچه ها توجه بشه و به نیاز های خاص بچه ها پاسخ داده بشه. اما خب برای اونها اینطور نبود. بیشتر از دستشون عصبانیم تا ناراحت. 

دو هفته ای یه که سرما خورده ام. گاهی بهتر و گاهی بدتر می شم. 
از دیروز دوباره شروع کردم کم و بیش دنبال کار گشتن. اما این دفعه با یه دید دیگه.
جم و جور کردن و جا به جا کردن وسایل انباری هنوز هم ادامه داره و نمی دونم چه موقع ممکنه به پایان برسه. 
دوره ای که کلی براش هیجان داشتم, شروع شد. روز اولش خیلی خسته بودم, خیلی نفهمیدم چطور گذشت, بیشتر تبادل اطلاعات بود. روز دوم خیلی خوب بود. هفته دیگه داریم می ریم سفر. به اون شهری که این رویکرد آموزشی ازش می یاد. ٧٠ نفر به این سفر می یان اما هر کس برای خودش سفر می کنه. یه عده از شهرای اطراف می یان و یه عده هم از کشور همسایه. من همسفر ندارم چون از ١٠ نفر همکلاسی هام هیچ کدوم نمی یان. با قطارِ شب می رم تا صبح اول وقت اونجا باشم. تنها قطارِ شبی که تاحالا باهاش سفر کردم, قطارِ مشهد تهران بوده. بنابراین اینجا برام این تجربه جدیده.
کلی هیجان دارم و خوشحالم که می رم سفر. تا حالا به همچین سفر تحصیلی نرفتم. چهار شب می مونم و شب پنجم باز تو راه برگشتم. هر روز اونجا سمینار و کلاس برگزار می شه تا ساعت ٥ و ٦ بعدازظهر. بعد می تونیم بریم گردش. خیلی احتیاج به سفر دارم. فکر می کنم خیلی سرحالم بیاره این سفر. هر چند که خیلی فشرده است و مطالب آموزشی زیاده.   

۱۳۹۳ مهر ۷, دوشنبه

هفته ششم

چند روزیه دختری که توی مهد برامون آشپزی و نظافت می کنه مریضه و من آشپزی می کنم. هر روز باید یه سوپ هم کنار غذای اصلی باشه. من بی خیال برنامه غذایی شدم و منوی خودم رو درست کردم. روز اول لوبیا پلو پختم با سوپ کدو. فسقلی ها نفری ٣ تا بشقاب خوردن, اونم با ماست. روز دوم پیتزا و سوپ سبزیجات. خداییش پیتزای سبزیجات به این خوشمزگی تاحالا درست نکرده بودم. امروز هم سبزیجات و سیب زمینی گذاشتم توی فر با سوپ خوشمزه و ماست و خیار. فردا می خوام مرغ بپزم با برنج.  
شنبه رفتم کتابخونه کلی کتاب و سی دی و فیلم آموزشی گرفتم. بچه های اوتیستیک, بیش فعال, ارتباط بدون خشونت, خودخواهی. خلاصه هر روز انگار که دارم برای امتحان درس می خونم, مطالعه می کنم. الان هفته ششمی یه که این حجم اطلاعات داره وارد کله ام می شه. دو هفته دیگه هم دوره تحصیلات تکمیلی ام که یه رویکرد آموزشی یه شروع می شه. دو سه روز در ماهه. کلی هیجان دارم براش چون الان دو ساله که دلم می خواد این دوره رو بگذرونم.  
چند روزیه باز بساط خیاطی رو هم پهن کردم و می خوام تا آخر هفته چند تا کیف بدوزم.
امروز خوشبختی رو تنم کردم. یه پیرهن بافتنی تو قسمت نوجوان یه فروشگاه دیده بودم با رنگ های آبی خیلی ملایم. خیلی دلم می خواست مال من باشه. دو جا رفتم فقط سایز کوچیکش رو داشتن. نمی تونستم ازش دل بکنم. جای سوم پیداش کردم, قایم شده بود لای لباسای دیگه. از این سایز فقط یه دونه بود که صبر کرده بود مال من بشه. امروز صبح که پوشیدمش برم سر کار, تنم پر از خوشبختی شد.  

۱۳۹۳ شهریور ۲۸, جمعه

خوشحال مثل برق و باد


امروز تولد وبلاگمه, ٥ ساله که دارم می نویسم. خیلی زود گذشت. از همه چیز نوشتم, از روزهای خوب و بد, از غم و شادی. می دونم که روزهای خوبی در راهن که زندگی جدیدی رو برام شکل می دن.

چهار هفته مثل برق و باد گذشت. انقدر سریع که حساب روزا و ساعت ها از دستم در رفت و خیلی کم پیش اومد که بتونم دقایقی رو برای خودم باشم و استراحت کنم. بچه ها خیلی دوست داشتنی هستن و سرعت یاد گرفتنشون بی نهایت زیاده و فهم و توانشون خیلی خیلی بیشتر از اونی که ما فکر می کنیم. ضمن این که بیشتر روزها رفتار خاص بچه ها رو پروتکل می کنم, بعضی شب ها هم سعی می کنم چند صفحه ای توی زمینه کاری ام مطالعه کنم.   
تو این مدت خیلی مفید و موثر بودم و چیزای خوبی یاد گرفتم که همه رو اجرا کردم. از خودم راضی و خسته و خوشحالم.
سردرد و گردن درد و پشت درد هم در کنار همه کارها خیلی خسته ام کرده. به زودی باید برم یه دکتر جدید شاید فرجی بشه. 
کارم خیلی فشرده بود توی این ٤ هفته. ٨ ساعت کلاس کمک های اولیه گذروندم و ٨ ساعت رو هم هفته آینده می گذرونمبه اضافه اینکه کلی هم کارهای قردادی داشتم برای آرایش صورت بچه ها برای جشن های مختلف و کارهای خونه و کارهای اداری. نرسیدم دنبال خونه بگردم. 
امروز عصری که توی جشن محله خودمون, صورت بچه هارو نقاشی می کردم, دو تا خانم سیاه پوست بودن که موهای بچه ها رو مجانی می بافتن. فقط یکی دو تا بافت برای هر بچه. من چندین سال بود که خیلی دلم می خواست موهام رو آفریقایی ببافم اما از اونجایی که سلمونی ها گرون می گیرن, هیچ وقت نرفتم. از یکی از این خانم های مهربونِ همکار خواهش کردم که دو تا بافت برام درست کنه. اولین باری بود که بلاخره موفق شدم دو تا هم که شده بافت آفریقایی رو کله ام داشته باشم و کلی هیجان زده بودم! خانومه مثل یه مامانِ مهربون بود. برای تشکر, ازش اجازه گرفتم که بغلش کنم. اونم منو سفت بغل کرد. بعدش رفتم واسه جفتشون سیب خریدم و آب آوردم. یکی شون سیب رو تو دست من گاز زد چون دو تا دستش به موی بچه بند بود. بیچاره ها داشتن هلاک می شدن بس که بچه تو صف واستاده بود جلوشون. سه ساعت و نیم صورت بچه هارو نقاشی کردم. وقتی اومدم خونه کلی خوشحال بودم و پر از انرژی مثبت بودم و یه جوری انگار گذشته بودنم رو دورِ تند.

۱۳۹۳ شهریور ۲۲, شنبه

سه هفته گذشت

سه هفته کاری به صورت فشرده در کنار بچه ها به سرعت برق و باد و پر از عشق گذشت. خسته, له و خوشحال و خوشبختم.
از خونه هنوز خبری نیست.

۱۳۹۳ شهریور ۹, یکشنبه

یک هفته کار

روز اول کاریم هیجان اول مهر رو داشتم. هوا مثل اول مهر بود, انگار همون بو رو هم می داد. این یک هفته خیلی زود گذشت و باورم نمی شه بلاخره تو این مملکت استخدام شدم. البته قرارداد رو قراره چهارشنبه امضا کنم. یک هفته کار توی مهدکودک خیلی آموزنده, جالب و در عین حال طاقت فرسا بود. می بینم که واقعا در مورد تعلیم و تربیت کودک هرچی یاد بگیرم بازم کمه و بازم نکات جالب و مهمی هست که می شه یاد گرفت. یاد گرفتن مداومِ تعیین مرزها هم یکی از نکات جالبه کارمه.
چیز دیگه ای که خیلی جالبه, نظاره کردن تغییر, رشد و پرورش پر سرعت بچه هاست. این یک هفته ٨ تا بچه داشتیم و از دوشنبه که روز آغاز مدارس هست, بچه های جدیدی به گروه اضافه می شن. بچه ها تقریبا هر کدومشون از یه مملکتی می یان و بیشترشون زبون مشترک مداری ندارن و زبان محیط رو هم به طور ناقص صحبت می کنن یا اصلا صحبت نمی کنن. به طور مثال دخترک نیجریه ای که ٣ سال داره, تا حالا حتا زبون باز نکرده که ببینیم اصلا قادر به ادای کلمه ای هست یا نه. دخترک فقط نگاه می کنه, حتا لبخند نمی زنه, یا اخم نمی کنه. فقط با حرکت خیلی کوچیک سر به راست و چپ یا بالا و پایین, گاهی جواب سوال هام رو می ده.     

۱۳۹۳ مرداد ۲۸, سه‌شنبه

کدوی قل قله زن و نفهمی ما!

در داستان کدوی قل قله زن درسی مهمی نهفته بود که بعضی از ما به دلیل پاره ای نفهمی ها و بعضی مسائل فرهنگی اونو نفهمیدیم. حالا هم دیر  نشده و ماهی رو هر وقت از آب بگیریم تازه ست. 
کدوی قل قله زن به گرگ گفت بذار برم خونه دخترم، غذا بخورم، چاق بشم چله بشم (بهم رسیدگی بشه، سر حال بشم) بد می یام تو منو بخور و اینجوری جونشو نجات داد. اگه می گفت تو با این دهن گنده و چشمای چپول باباقوریت می خوای منو بخوری؟! غلط کردی! گرگ خورده بودش. حالا بعضی از ما وقتی برای خودمون وقت احتیاج داریم می گیم: یه دقه برام یه جا ریخت شماها (یا تورو) نبینم، مُردم بس که تو این خونه جون کندم، چقدر بشورم و بسابم شماها (یا تو) بریزین و بپاشین، موردشورتونو ببره! قاتل جون منین! برم یه جهنم دره ای واسه خودم از دست شماها راحت بشم. پدرم در اومده، مگه این بچه(ها) می ذارن من یه دقه نفس بکشم؟!
و در این حالته که گرگ ما رو می خوره!
اما اگر به جاش بگیم: من برم سرحال بشم، خوشحال بشم، خوشگل بشم، بد می یام تو منو بخور! گرگ ما رو که نمی خوره هیچی، خیلی هم خوشحال منتظرمون می مونه تا برگردیم.
نکته اخلاقی این که گاهی بچه ها یا اطرافییانمون ممکنه متوجه نباشن که ما هم برای خودمون وقت احتیاج داریم و ما هم این رو فراموش می کنیم تا وقتی که به حال انفجار می افتیم. مسلمه که در اون حال ممکنه به نوع گفتن این مساله توجه نکنیم. اگر خودمون به این واقف باشیم که وقت صرف کردن برای خودمون به روابطمون با اطرافیان نزدیکمون کمک می کنه، می تونیم این رو به موقع بهشون اعلام کنیم. اینطوری اون ها هم درک بهتری برای این نیاز طبیعی ما دارن.      

۱۳۹۳ مرداد ۲۵, شنبه

پاییز

صبح رفتم بازار میوه خرید, به قول شادی, بازار کشاورزها. سردرد و خستگی تقریبا هر روز و همه جا دنبالمه. روزها خیلی زود می گذرن. پسر نون فروش خوش اخلاق و خوش رو بود. قصاب ازم پرسید با گشت چی می خواین درست کنین. به پنیر فروش سوئیسی گفتم من پنیر خور حسابی نیستم, گفت جلوی من اجازه ندارین همچین حرفی رو بزنین و قاه قاه خندید. گفتم این یه ذره پنیر واسه یه هفته ام بسه, باز خندید و گفت پس خیلی صرفه جو هستین و موقع خدافظی گفت پس تا زمستون و این بار هر دو قاه قاه خندیدیم.
اینجا پاییز شده. هوا رفته زیر٢٠ درجه. وقت و بی وقت باد و بارون می یاد. جعمه پیش که رفتیم استخر, آب سرد بود مثل آخرای شهریور. خورشیدم دیگه انگار جون نداشت. امروز هوا تو گرم ترین ساعت ١٨ درجه است.
چند وقتی یه توکاها و پرنده های دم قرمز زیادی به حیات خلوتمون سر می زنن. 
دوست صمیمیم که ٦ هفته سفر بود, دیروز برگشته. دارم لحظه شماری می کنم ببینمشو کلی با هم دیگه درد دل کنیم.
یه جوری دلم گرفته ولی نمی دونم کجاش, یه چیزی می خوام بگم, تعریف کنم ولی نمی دونم چی, به یکی می خوام بگم ولی نمی دونم به کی.
ظهر می خوام خورشت کرفس درست کنم. بعدازظهر قراره برای اولین بار توی یه عروسی با بچه ها بازی کنم و باهاشون کاردستی درست کنم. ٢٠ تا بچه که به غیر از سه تاشون, بقیه زیر ٧ سال هستن. کمی استرس دارم شاید چون محیط کار برام غریبست و شاید هم به خاطر این که اولین باریه که مدیریت کل کار به عهده خودمه و باید وسایل رو هم خودم تدارک ببینم. دختری که قراره کمکم کنه, جدیده, کمی می شناسمش, کلاس رقص باهم آشنا شدیم اما تا به حال با هم کار نکردیم. کاشکی بارون نیاد که عروسیشون خراب نشه, آخه یه جای سرباز خیلی با صفاست, کنار یه دریاچه. 

۱۳۹۳ مرداد ۱۵, چهارشنبه

کار پیدا کردم!

بعد از یک سال و نیم به صورت فشرده و شبانه روز دنبال کار گشتن و جواب منفی شنیدن, بالاخره کار پیدا کردم و به طور نیمه وقت و هفته ای ٢٥ ساعت استخدام شدم. کار توی مهدکودک جور شد و ١٩ روز دیگه می تونم کارم رو شروع کنم. دو هفته اولش کارآموزی محسوب می شه. هر روز ٨ صبح تا ١ بعداز ظهر.
دیگه نیازی به گذروندن دوره آموزشی دو ماه و نیمه نیست چون دوره هایی که قبلا گذرونده بودم رو قبول کردن. فقط باید توی این روزهای باقی مونده، ١٥ جلسه درس حقوق کار با کودک رو بگذرونم. 
با این که از ٤ روز قبلش می دونستم که درست شده، اما باید تادیه اداره کار رو می گرفتم. تا نرفتم اداره کار و تادیه رو نگرفتم، هنوز نمی تونستم کامل خوشحالی کنم. الان دیگه خیلی خوشحالم و دارم برای روزای کاری ام برنامه ریزی و خودم رو آماده می کنم. 
میگرن توی چند ماه گذشته امونم رو بریده. دو سه روزه یه رژیم غذایی رو شروع کردم که شاید به کم شدن دردهام کمک کنه. خیلی درد خسته ام کرده. تقریبا بیشتر روزها سردرد دارم. حالا استرس دنبال کار گشتن کم می شه، شاید بهتر بشم. قدم بعدی دنبال خونه گشتنه. یا علی! 

نقل مکان وبلاگ

https://dokhtaremerikh.home.blog