رد شدن به محتوای اصلی

۷ سال و نیم به دنبال مبلی راحت

شاید به نظر چیز غریبی بیاید وقتی بگویم که ۷ سال و اندی ست که در این مملکت به دنبال مبل راحتی هستم که رویش بشینم و نفس راحتی بکشم یا خستگی ای درکنم. اول که پایم به این مملکت رسید چند روزی منزل خواهر جان بودم. آنجا مبل راحتی بود که می شد وقتی جایی برای من بود رویش بشینم و کمی ولو شوم و مزه راحتی خانه را بچشم.
از آنجا به منزلی بی مبل نقل مکان کردم که موقتی بود و سرد. شاید ۱۰ شبی بیشتر آنجا نخوابیدم. خانه یک بخاری ارج مانند داشت که در آبان ماه سرد کمی گرما به منزل می داد. توالت منزل توی راهروی ساختمان بود و با همسایه های آن طبقه مشترک. بنده نصف شب ها برای این که ماتهتم یخ نکند مجبور بودم که دنده عقب بگیرم و داخل وان حمامی که کنار آشپزخانه تعبیه شده بود بشاشم. نه تنها مبلی آنجا نبود، بلکه توالتی هم نبود.
بعد از آن به منزل دوستی عزیمت کردم و سعی کردم از مزایای خانه مشارکتی استفاده کنم. این دوست بعد از ورود من مبلی خرید و بنده بسی دل خوش نمودم که به به! بالاخره مبلی دست و پا شد و به زودی طعم ولو شدن روی مبل را می چشم. از قضا این دوست خسیس بود و خوش نداشت من روی مبلش بنشینم. می گفت این جا بشین و آنجا ننشین. پاهایت را روی مبل نگذار و چنین و چنان نکن. من هم عطای مبل را به لقایش بخشیدم و به اتاق زیر شیروانی با صندلی چوبی پناه بردم. مبل را برای این دوست گذاشتم که هیکل گنده و بی قواره اش را روی آن بیاندازد تا جایی که بعد از مدت کوتاهی یک سمت آن کامل فرو برود.
دیدار خواهر جان در این فاصله به یک بار در ماه یا یک بار در دو ماه کاهش پیدا کرده بود. بنابراین امکان بهره از مزایای مبل راحتی چندان فراهم نبود.
حدود سه سال گذشت تا اینکه به خابگاه دانشجویی نقل مکان کردم. آنجا اتاقی داشتم به بزرگی ۸ متر مربع و همینقدر که تختخواب و میز تحریری در آن جا می شد، جای شکرش باقی بود.
۴ ماه و نیمی که گذشت به خانه مشارکتی دیگری نقل مکان کردم. آنجا اتاق بزرگ تری داشتم اما باز هم خبری از مبل نبود. از آنجا که خانم صاحب خانه که خودش تنها هفته ای یکبار در آن منزل زندگی می کرد, سعی داشت نقش مادرِ فولاد زرهِ دیو را بازی کند، بعد از ۴ ماه و نیم پا به فرار گذاشتم.
خانه یک دوست را اجاره کردم که قرار بود یک سال را در خارج از کشور درس بخواند و خانه اش خالی بود. آنجا از دو اتاق تشکیل شده بود. در یک اتاق که دیوارهایش آبی رنگ بود، مبل بزرگ آبی رنگی بود بسیار سفت و ناراحت. اتاق به شدت سرد بود. زیرش فضای باز پارکینگ بود به سختی گرم می شد. مبل ناراحت بود و شاید ۳-۴ باری بیشتر در طول یک سال روی آن ننشستم.
بعد از آن برای آغاز زندگی مشترک تصمیم داشتیم با همسر به خانه ای نقل مکان کنیم که مبل داشت. صاحب خانه دزد از آب درآمد. پول ما را خورد و ما را بی خانه و بی مبل گذاشت.
از آنجا که ما بی خانه مانده بودیم به خانه ای نقل مکان کردیم که بیشتر محل کار همسر بود. کوچک بود و پر از وسیله و مبل نداشت. گاهی سعی می کردم با گذاشتن چند کوسن
، مبلی فرضی درست کنم که بی فایده بود چون مبل فرضی جاخالی می داد و کله مان همیشه بلاتکلیف بود و به کمد یا پایه میز و صندلی اصابت می کرد.
زندگی بالا و پایین و چاله چوله زیاد داشت. جدا شدیم و من به طور موقت به منزل دوستی نقل مکان کردم. یک ماه و نیمی در آن 
منزلِ بی مبل بودم و در آن مدت پی خانه می گشتم. منزل دوست تختی برای مهمان نداشت. شب های فروردین ماه که اینجا هنوز بسیار سرد است، با لباس گرم روی تشکی نزدیک بخاری ارج مانندی می خوابیدم. چون بخاری گازی بود و فضا خیلی کوچک، نمی شد طولانی مدت روشنش گذاشت. نفس کم می آمد و هوا خفه می شد. شب ها در حالی که دماغم به شدت یخ می زد، به داشتن تختخوابی در خانه ای گرم و نرم فکر می کردم و بنابر این وقتی برای فکر به مبل راحتی نبود. 
از آنجا به خانه ای مشارکتی نقل مکان کردم. اینجا هم دو تا اتاق کوچک دارم که رویهم رفته حدود ۲۵ مترمربع است و باز خبری از مبل نیست.
از خودم می پرسم آیا تا زمانی که قانون و ویزا اجازه بدهد در این مملکت بمانم، اصلا به چیزی به اسم مبل راحت دست پیدا می کنم؟
 نمی دانم چون مادرم روح سرگردان و ناآرامی است، من هم به تبع او انقدر در به درم و به مفهوم خانه و آرامش دسترسی پیدا نمی کنم یا این که این همه، هنرِ خودم به تنهایی ست؟
امروز که خیلی خوب فکر کردم، یادم آمد منزل مادر جان هم مبل هایش خیلی راحت نبود و من بیشتر وقتم را در اتاقم می گذراندم و برای ولو شدن از تخت خواب استفاده می کردم.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

از این روزهای من، برای تو

برای تو می نویسم، اما اینجا بلند بلند می نویسم و لینکش را برایت تلگرام می کنم تا بخوانی.
تو در امریکا دنبال مدرسه می گردی برای بچه، من اینجا دنبال کار می گردم و دنبال پا گرفتن. مدتی است یک دل سیر باهم حرف نزده ایم. بزرگ شدن بچه را ندیدم. اصلا از بچه هیچ چیز نفهمیدم. نشد یک بار به من بگوید خاله. دنبالش برم دم مدرسه، بیارمش خانه، جا خوش کند ور دلم. تو بروی به کارهایت برسی.
نمی دانم چطور شد که من اینجا باشم و تو نباشی. چطور شد تولد بگیرم و تو نیایی. تو نبودی بیایی خانه ام را ببینی. تا به حال این همه مهمان دعوت نکرده بودم، برایم غریب بود. دست تنها بودم. کمکی نداشتم. از دو هفته پیش آرام آرام شروع کردم به کارهای خانه. سالن بالاخره جمع شد و تقریبا شکل گرفت. اتاق کار هنوز بی نظم و درهم است. خیلی وقت می بَرَد تا خرده ریزها سامان پیدا کنند. وسایل و مدارک و خنزر پنزهای ۹ سال گذشته. البته سالن فقط برای مهمانی مرتب شده بود. مهمان ها که رفتند، باز پر شد از کاغذهای پوستی، دفتر و مدادهای طراحی و کتاب های نیم خوانده.
اکثر روزها در خانه تنهایم و کار می کنم. موقع انجام کارها از روی اینترنت دورهمی و خندوانه…

من و تو و رشت از روزگاری دور

به «فردا آسمان رشت بارانیست» از رادیو دیو گوش می دهم. یک بار برایت این اپیزود را فرستاده بودم. گیلان برای من بوی تو را می دهد. اسم رشت صدای تو را در گوشم می پیچاند. خنده هایت را جلوی چشمانم می آورد. مگر من چند بار در گیلان بوده ام؟ چند بار در رشت؟ تنها یک بار با تو. اما با صدای تو بوی سبز رشت توی مشامم می پیچد. انگار که شهر را خوب بشناسم، حتی کوچه پس کوچه هایش را.
دلتنگم، دلتنگ با تو بودن. دلتنگ در آغوش کشیدن و فشردنت. دلتنگ حرف زدن با تو پای تلفن، از شب تا صبح، از هر دری. انگار نه انگار که بیش از یکسال است ندیدمت. انگار نه انگار که ۱۲۰۰۰ کیلومتر فاصله بین ماست. الان که به تو فکر می کنم، گرمایت را حس می کنم. انگار پشت فرمان نشسته ای، در ترافیک تهران می رانیم و از جایی به جای دیگر می رویم، از ظهر تا شب، مثل روزهایی که هرچند دیر به دیر اتفاق می افتاد، اما فقط مال ما دو تا بود. دلم برای گوش کردنت تنگ شده، برای شوقت به شنیدن حرف هایم، برای اینکه هیچ وقت من را قضاوت نکردی. رادیو دیو تموم می شه، دوباره می زنم از اول، به آهنگ های رشت گوش می دم و اشک توی چشمانم حلقه می زند. یاد خانه شلوغ و پره…

حاج آقا در کِشتی

بی‌ پرده بگویم، مُخ اینجانب گوزیده است! به دلیلِ این که امروز ۱۲ ساعت با حاج آقا بوده ام. حاج آقا مُخ بنده را گاز زده است، خورده است، از بس که حرف زده است. ۷:۳۰ صبح رفته‌ام هتلِ حاج آقا، حاضر نبود، کِشتی ساعت ۸:۳۰ راه می‌‌افتاد، برای ما که صبر نمی‌‌کرد. حاج آقا تازه ساعت ۸:۱۰ از اتاق آمد بیرون، گفت که صبح‌ها ورزش می‌‌کند. حاج آقا می‌‌خواهد با لباس اسپرت بیاید کِشتی سواری، از من می‌‌پرسد که آیا خوب است؟! می‌‌گویم بله! قرار شد چون دیر شده است و حاج آقا می‌‌خواهد صبحانه بخورد، جای دیگری برویم. با اتوبوس یک ساعت و نیمی رفتیم تا به کِشتی رسیدیم و کِشتی را سوار شدیم. از حاج آقا می‌‌پرسم که آیا تا به حال سوار کِشتی شده است، می‌‌گوید که بله، در استانبول، در آمریکا، در کانادا، در بنادر ایران، و هی‌ پُز می‌‌دهد و من مثل مجسمه نگاهش می‌‌کنم و اصلا ذوق نمی‌‌کنم که پُز داده است و او کلی‌ قیافه‌اش متعجب می‌‌شود که چرا ذوق نکرده ام. حاج آقا با همان ده بیست کلمه انگلیسی‌‌ای که بلد است، دنیا را گردیده است، حاج آقا زبانِ دیگری هم بلد نمی‌‌باشد. حاج آقا اهل موزه، تآتر و سینما و اپرا نیست. توری که امروز…