رد شدن به محتوای اصلی

خانم ها به هم کمک کنین

هیچ وقت به زنی که مدتی یه توی رابطه زناشوییش دچار مشکل جدی شده، نگین چرا توی رابطه موندی. شاید اگر می خواین سوالی کنین، بهتر این باشه که بپرسین: می خوای تو رابطه بمونی؟ شاید هم بهتر باشه اصلا سوالی ازش نکنین و به حرفاش گوش بدین. سعی کنین خودتون رو جای اون بگذارین و پا به پاش باهاش همفکری و همدلی کنین. بهش فحش ندین، باهاش دعوا نکنین، بهش متلک نگین، نگین دیدی گفتم! بهش اعتماد به نفس کاذب ندین، الکی شیرش نکنین و به خشونت دعوتش نکنین. بهترین چیز برای زن های دچار مشکل شده شاید یک دوست باشه، یک گوش شنوا، یه همراه.
هر زنی برای موندن توی رابطه، یه دلیل داره. یه دلیل عاطفی، مالی، منطقی. دلیل بودن بچه ها یا حتا ترس. ترس از حرف مردم، ترس از جدایی، ترس از تنهایی، ترس از مشکلات، ترس از برگشتن به خونه والدین، ترس از پیدا کردن زوج جدید و مناسب. و شما این مشکلات یا ترس ها رو با گفتن یه جمله نمی تونین حل کنین یا از بین ببرین. پشت هر کدوم از این ترس ها، مشکلات یا احساسات، کلی خاطره، تجربه و حتا تراما نهفته ست. حل کاردنش مستلزم تلاشه و زمان می خواد. گاهی زن این توان جسمی یا روحی رو نداره. 
گاهی زن به زمان احتیاج داره، برای هضم مشکلات یا ترس ها، برای روبرو شدن با اون ها. احتیاج داره که اعتماد به نفس از دست رفته توی یه رابطه بیمار رو دوباره به دست بیاره. این زمان رو شما تعین نمی کنین، بلکه روحیات و شرایط زن هستن که این زمان رو تعین می کنن. ممکنه این زمان به نظر شما طولانی بیاد اما زن هنوز آماده رفتن نباشه. هلش ندین.
گاهی مسائل زناشویی از مشکلات دوران کودکیش با والدینش سرچشمه می گیره. از نحوه رفتارشون باهم و با او. شاید به دلیل همین مشکلات ریشه داره که الان با همسرس هم مشکل داره. شاید همسرش مشکلات روحی-روانی یا مشکلاتی تاثیر گرفته از دوران کودکیش داره.
عوامل خیلی زیادی هستن که توی یه رابطه تاثیر می ذارن و باعث می شن که یه رابطه به هم بخوره. همیشه یه رابطه دو سر داره. یه رابطه زناشویی ممکنه عمیق تر از یه دوستی طولانی بین دو پارتنر باشه. دخالت نکنین.
ترجیحا به همسرش فحش و بد و بیراه نگین، چون ممکنه هنوز دوستش داشته باشه. یادتون باشه که آدم ها مساوی رفتارشون نیستن. یعنی زن رفتار مردش رو در مواردی نمی پسنده یا نفی می کنه یا براش قابل تحمل نیست اما وجود مرد رو هنوز دوست داره.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

از این روزهای من، برای تو

برای تو می نویسم، اما اینجا بلند بلند می نویسم و لینکش را برایت تلگرام می کنم تا بخوانی.
تو در امریکا دنبال مدرسه می گردی برای بچه، من اینجا دنبال کار می گردم و دنبال پا گرفتن. مدتی است یک دل سیر باهم حرف نزده ایم. بزرگ شدن بچه را ندیدم. اصلا از بچه هیچ چیز نفهمیدم. نشد یک بار به من بگوید خاله. دنبالش برم دم مدرسه، بیارمش خانه، جا خوش کند ور دلم. تو بروی به کارهایت برسی.
نمی دانم چطور شد که من اینجا باشم و تو نباشی. چطور شد تولد بگیرم و تو نیایی. تو نبودی بیایی خانه ام را ببینی. تا به حال این همه مهمان دعوت نکرده بودم، برایم غریب بود. دست تنها بودم. کمکی نداشتم. از دو هفته پیش آرام آرام شروع کردم به کارهای خانه. سالن بالاخره جمع شد و تقریبا شکل گرفت. اتاق کار هنوز بی نظم و درهم است. خیلی وقت می بَرَد تا خرده ریزها سامان پیدا کنند. وسایل و مدارک و خنزر پنزهای ۹ سال گذشته. البته سالن فقط برای مهمانی مرتب شده بود. مهمان ها که رفتند، باز پر شد از کاغذهای پوستی، دفتر و مدادهای طراحی و کتاب های نیم خوانده.
اکثر روزها در خانه تنهایم و کار می کنم. موقع انجام کارها از روی اینترنت دورهمی و خندوانه…

من و تو و رشت از روزگاری دور

به «فردا آسمان رشت بارانی ایست» از رادیو دیو گوش می دهم. یک بار برایت این اپیزود را فرستاده بودم. گیلان برای من بوی تو را می دهد. اسم رشت صدای تو را در گوشم می پیچاند. خنده هایت را جلوی چشمانم می آورد. مگر من چند بار در گیلان بوده ام؟ چند بار در رشت؟ تنها یک بار با تو. اما با صدای تو بوی سبز رشت توی مشامم می پیچد. انگار که شهر را خوب بشناسم، حتی کوچه پس کوچه هایش را.
دلتنگم، دلتنگ با تو بودن. دلتنگ در آغوش کشیدن و فشردنت. دلتنگ حرف زدن با تو پای تلفن، از شب تا صبح، از هر دری. انگار نه انگار که بیش از یکسال است ندیدمت. انگار نه انگار که ۱۲۰۰۰ کیلومتر فاصله بین ماست. الان که به تو فکر می کنم، گرمایت را حس می کنم. انگار پشت فرمان نشسته ای، در ترافیک تهران می رانیم و از جایی به جای دیگر می رویم، از ظهر تا شب، مثل روزهایی که هرچند دیر به دیر اتفاق می افتاد، اما فقط مال ما دو تا بود. دلم برای گوش کردنت تنگ شده، برای شوقت به شنیدن حرف هایم، برای اینکه هیچ وقت من را قضاوت نکردی. رادیو دیو تموم می شه، دوباره می زنم از اول، به آهنگ های رشت گوش می دم و اشک توی چشمانم حلقه می زند. یاد خانه شلوغ و …

حاج آقا در کِشتی

بی‌ پرده بگویم، مُخ اینجانب گوزیده است! به دلیلِ این که امروز ۱۲ ساعت با حاج آقا بوده ام. حاج آقا مُخ بنده را گاز زده است، خورده است، از بس که حرف زده است. ۷:۳۰ صبح رفته‌ام هتلِ حاج آقا، حاضر نبود، کِشتی ساعت ۸:۳۰ راه می‌‌افتاد، برای ما که صبر نمی‌‌کرد. حاج آقا تازه ساعت ۸:۱۰ از اتاق آمد بیرون، گفت که صبح‌ها ورزش می‌‌کند. حاج آقا می‌‌خواهد با لباس اسپرت بیاید کِشتی سواری، از من می‌‌پرسد که آیا خوب است؟! می‌‌گویم بله! قرار شد چون دیر شده است و حاج آقا می‌‌خواهد صبحانه بخورد، جای دیگری برویم. با اتوبوس یک ساعت و نیمی رفتیم تا به کِشتی رسیدیم و کِشتی را سوار شدیم. از حاج آقا می‌‌پرسم که آیا تا به حال سوار کِشتی شده است، می‌‌گوید که بله، در استانبول، در آمریکا، در کانادا، در بنادر ایران، و هی‌ پُز می‌‌دهد و من مثل مجسمه نگاهش می‌‌کنم و اصلا ذوق نمی‌‌کنم که پُز داده است و او کلی‌ قیافه‌اش متعجب می‌‌شود که چرا ذوق نکرده ام. حاج آقا با همان ده بیست کلمه انگلیسی‌‌ای که بلد است، دنیا را گردیده است، حاج آقا زبانِ دیگری هم بلد نمی‌‌باشد. حاج آقا اهل موزه، تآتر و سینما و اپرا نیست. توری که امروز…