رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

دارد دل با خودم

از اون روزی که اون مساله پیش اومد، خیلی به هم ریختم. برام خیلی غیر منتظره بود. گاهی چیزهایی پیش می یاد که آدم اصلا انتظارشون رو نداره. هرچند این اتفاق ها و پیشامدها کوچیک باشن، اما چون خارج از انتظار هستن، خیلی ضربه بزرگ تری به آدم می زنن. انقدر منگ بودم از این اتفاق که با سر رفتم تو لبه در و یه قلنبه آبی رنگ کنار پیشونیم به جا گذاشت که هنوزم با گذشت چند روز کمی درد می کنه. مساله اینه که جای اصلی ای که درد می کنه و دردش بیشتر از قلنبه روی پیشونیمه، دلمه که شکسته. اون هم که خیلی عمیقه و قابل دیدن با چشم نیست.
از این ماجرا حالم جوری گرفته شده بود که ۳ روز طول کشید تا خودم رو دوباره پیدا کنم. روزهای گذشته از خیلی آدم ها فاصله گرفتم. اتفاقات بیرونی، من رو از برنامه ریزی برای کلاس های هنرم دور می کنه. تعداد کلاس هایی رو که توی هفته شرکت می کنم، کم کردم و بیشتر می رم کتابخونه. نیازهام دارن تغییر می کنن. شاید اثرات ۳۵ سالگی باشه. مدتی یه نیاز شدید به یه دوست ایرانی دارم. به کسی که شونه به شونه ام راه بره و توی هوای من نفس کشیده باشه. نیازِ صحبت به زبان مادری چند وقتی خیلی توم قوی شده، مثل همون سال های اولی که اومده بودم.
این روزا هرچی بیشتر از آدم ها فاصله می گیرم، بیشتر دلم می خواد بشینم و حرف ها و فکرهام رو به فارسی بنویسم. اینجا می نویسم چون ناشناس بودن به قضاوت نشدن کمک می کنه. رودررو که باشی، اگر دو بار دیر بیای، اسمت می شه بدقول، اگر چند بار عجله کنی، عجول، اگر یکی دو بار اشتباه کنی، چلفتی و همینطور لقب ها و اَنگ های مختلف بهت داده می شه که بهت می چسبه و جلوی دست و پای خودت و چشم بقیه رو می گیره. خیلی وقتا دلت نمی خواد به اون لقب خونده بشی. اما انگار با یک اشتباه، باید مدت ها یا گاهی سال ها تاوون پس بدی.
خیلی آرزوها دارم که دلم می خواد زودتر برآورده بشن. دلم می خواد حتما تو ایران یه سری کلاس برگذار کنم. چند تا کتاب تو حوزه کودک ترجمه و چاپ کنم و یه کتاب بنویسم. قبل از بروآرده شدن این آرزوها احتیاج به پول دارم چون همه این ها آرزوهایی هستن که برای رسیدن بهشون لحظه شماری می کنم اما زمان بر هستن و از نظر مالی منو تامین نمی کنن.
تصمیم نهایی گرفتن برای اجاره یکی از اتاق هایی که دیدم، برام سخته. دلم می خواست خونه پیدا کردن کمی بی دردسرتر بود.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

از این روزهای من، برای تو

برای تو می نویسم، اما اینجا بلند بلند می نویسم و لینکش را برایت تلگرام می کنم تا بخوانی.
تو در امریکا دنبال مدرسه می گردی برای بچه، من اینجا دنبال کار می گردم و دنبال پا گرفتن. مدتی است یک دل سیر باهم حرف نزده ایم. بزرگ شدن بچه را ندیدم. اصلا از بچه هیچ چیز نفهمیدم. نشد یک بار به من بگوید خاله. دنبالش برم دم مدرسه، بیارمش خانه، جا خوش کند ور دلم. تو بروی به کارهایت برسی.
نمی دانم چطور شد که من اینجا باشم و تو نباشی. چطور شد تولد بگیرم و تو نیایی. تو نبودی بیایی خانه ام را ببینی. تا به حال این همه مهمان دعوت نکرده بودم، برایم غریب بود. دست تنها بودم. کمکی نداشتم. از دو هفته پیش آرام آرام شروع کردم به کارهای خانه. سالن بالاخره جمع شد و تقریبا شکل گرفت. اتاق کار هنوز بی نظم و درهم است. خیلی وقت می بَرَد تا خرده ریزها سامان پیدا کنند. وسایل و مدارک و خنزر پنزهای ۹ سال گذشته. البته سالن فقط برای مهمانی مرتب شده بود. مهمان ها که رفتند، باز پر شد از کاغذهای پوستی، دفتر و مدادهای طراحی و کتاب های نیم خوانده.
اکثر روزها در خانه تنهایم و کار می کنم. موقع انجام کارها از روی اینترنت دورهمی و خندوانه…

نَفَس...

رفتم همهٔ جنگلو نفس کشیدم تو وجودم، همهٔ قاصدک هارو، همهٔ پرنده‌ها رو، همهٔ حلزون هارو، تک تک شاخه‌های نو جوونه زده رو، همهٔ ابر‌های سفید قلمبه رو، تمام آسمان رو تا انتهاش، همهٔ دشت‌های سبز رو با گلهای زردشون، حشره‌های عجیب غریب و رنگ و وارنگ رو،  تمام دریاچه رو با قایق‌های بادبونی سفیدش... 
هی‌ نفس کشیدم، هی‌ نفس کشیدم، کردم تو وجودم، خودمو سفت گرفتم که یه وقت از توم نیان بیرون. چقدر کم داشتمشون، چقدر دیر بهشون رسیدم. یعنی‌ ۳۰ سال حتا یه حلزون روی انگشتم راه نرفته بود، ۳۰ سال مارمولک سیاه با خال‌های نارنجی پر رنگ ندیده بودم، ۳۰ سال این همه افق ندیده بودم، یعنی‌ من ۳۰ سال نفس نکشیده بودم...

مرتیکه خر!

این همه ساله در به در و عاشقشم، بعد رفتم ببینمش، گرفته کپیده، با اون قیافش!