رد شدن به محتوای اصلی

مثل توپ فوتبال

توی سه هفته اخیر مجبور شدم شرایطم رو برای دو تا دیگه از دوستام توصیف کنم. دلم نمی خواست تا مجبور نشدم, شیپور بردارم و دوره بیفتم که آهای مردم, من این بلاها سرم اومده و این مشکلات رو دارم. به خصوص اینکه آدم های راه دور, کمکی هم از دستشون بر نمی یاد. اما خب گاهی مجبور می شم توضیح بدم که چرا شرایطم در حال حاضر خاصه. 
دوستایی هستن که ناراحت می شن و می پرسن چیکار می تونن انجام بدن, می دونن با تلفن زدنشون خیلی می تونن کمک کنن و می تونن در کنارم باشن.  من گاهی بیشتر از هر چیز  حرف زدن نیاز دارم. دوستی فقط این نیست که آدم کاری جسمی برای دوستش انجام بده. از راه دور می شه با چند کلمه حرف زدن و احوال پرسی هم به کسی کمک کرد. نمی دونم چرا گاهی ما آدم ها دنبال راه های پیچیده برای کمک کردن می گردیم. به این فکر می کنم که اگر دوستی براشون انقدر ارزش نداره که دو هفته یک بار وقت بذارن و یه تلفن ساده بزنن, پس چرا انقدر دم از نگرانی و دوستی و کمک کردن می زنن؟   
سه چهار روزه باز میگرن امونم رو بریده و از شدت کار مثل توپ فوتبال به این طرف و اون طرف شوت می شم. جمعه از ۴ بعدازظهر تا ۱۰,۵ شب سر کار بودم. از ۴ تا ۷,۵ صورت بچه های کلاس رقص رو برای رفتن روی صحنه آرایش می کردم. بعد هم مراقب هر گروه بودم تا نوبتشون بشه و برن روی صحنه. ۱۱ شب که رسیدم خونه, بیهوش شدم و تا صبح هیچی نفهمیدم. شنبه بعد از اینکه دو ساعت مراقب بچه ها بودم و باهاشون کاردستی درست کردم, با دوستم رفتیم تو رودخونه شنا که خیلی خوب بود. فقط میگرن اذیتم می کرد.
یکشنبه با این که هوا خیلی گرم بود و خیلی ها رفته بودن شنا, من بیکینی پوشیدم و 
موندم خونه! کلی جمع و جور کردم و مابینش هم دو دفعه از خستگی خوابیدم. هنوز از شب قبل خسته بودم و کل شرایط موجود هم گاهی خیلی خسته ام می کنه. شب ها تا دیروقت بیدارم و مشغول خوندن و نوشتنم. 
دیروز و امروز صبح برای کارهای نهایی پایان نامه ام, رفته بودم کودکستان یکی از هم دوره ای هام. امروز مجبور شدم زنگ بزنم و وقت دندون پزشکم رو بندازم هفته آینده. البته همین تلفن زدن توی راه باعث شد که دیر از مترو پیاده بشم. پیاده که شدم داشتم با دستم تو ایران با وایبر چت می کردم و خیابون رو هم کامل اشتباه رفتم! هر دوتای این اشتباه ها باعث شد که یک ساعتی معطل بشم و دیر برسم. 
روزها به سرعت می گذرن و من فقط می فهمم که شب می شه و صبح ها عددهای تقویم عوض می شن. این شنبه باید تو یه کارگاه شرکت کنم که توی یکی از شهرهای کوچیک اطرافه. هنوز وسایلی هست که جایی براشون پیدا نکردم و روی زمین ولو هستن. هنوز به یه کمد یا دراور احتیاج دارم که تهیه کردنش کار حضرت فیله! ۱۶ تا جعبه هم توی همون انباره کذایی یه که باید به زودی بیارمشون اینجا و این باز مستلزم برنامه ریزیه.  
فشار کار یه جورایی خیلی زیاده اما همه چیز کم کم داره منظم می شه. کمی ترس از شروع دارم...

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

از این روزهای من، برای تو

برای تو می نویسم، اما اینجا بلند بلند می نویسم و لینکش را برایت تلگرام می کنم تا بخوانی.
تو در امریکا دنبال مدرسه می گردی برای بچه، من اینجا دنبال کار می گردم و دنبال پا گرفتن. مدتی است یک دل سیر باهم حرف نزده ایم. بزرگ شدن بچه را ندیدم. اصلا از بچه هیچ چیز نفهمیدم. نشد یک بار به من بگوید خاله. دنبالش برم دم مدرسه، بیارمش خانه، جا خوش کند ور دلم. تو بروی به کارهایت برسی.
نمی دانم چطور شد که من اینجا باشم و تو نباشی. چطور شد تولد بگیرم و تو نیایی. تو نبودی بیایی خانه ام را ببینی. تا به حال این همه مهمان دعوت نکرده بودم، برایم غریب بود. دست تنها بودم. کمکی نداشتم. از دو هفته پیش آرام آرام شروع کردم به کارهای خانه. سالن بالاخره جمع شد و تقریبا شکل گرفت. اتاق کار هنوز بی نظم و درهم است. خیلی وقت می بَرَد تا خرده ریزها سامان پیدا کنند. وسایل و مدارک و خنزر پنزهای ۹ سال گذشته. البته سالن فقط برای مهمانی مرتب شده بود. مهمان ها که رفتند، باز پر شد از کاغذهای پوستی، دفتر و مدادهای طراحی و کتاب های نیم خوانده.
اکثر روزها در خانه تنهایم و کار می کنم. موقع انجام کارها از روی اینترنت دورهمی و خندوانه…

من و تو و رشت از روزگاری دور

به «فردا آسمان رشت بارانی ایست» از رادیو دیو گوش می دهم. یک بار برایت این اپیزود را فرستاده بودم. گیلان برای من بوی تو را می دهد. اسم رشت صدای تو را در گوشم می پیچاند. خنده هایت را جلوی چشمانم می آورد. مگر من چند بار در گیلان بوده ام؟ چند بار در رشت؟ تنها یک بار با تو. اما با صدای تو بوی سبز رشت توی مشامم می پیچد. انگار که شهر را خوب بشناسم، حتی کوچه پس کوچه هایش را.
دلتنگم، دلتنگ با تو بودن. دلتنگ در آغوش کشیدن و فشردنت. دلتنگ حرف زدن با تو پای تلفن، از شب تا صبح، از هر دری. انگار نه انگار که بیش از یکسال است ندیدمت. انگار نه انگار که ۱۲۰۰۰ کیلومتر فاصله بین ماست. الان که به تو فکر می کنم، گرمایت را حس می کنم. انگار پشت فرمان نشسته ای، در ترافیک تهران می رانیم و از جایی به جای دیگر می رویم، از ظهر تا شب، مثل روزهایی که هرچند دیر به دیر اتفاق می افتاد، اما فقط مال ما دو تا بود. دلم برای گوش کردنت تنگ شده، برای شوقت به شنیدن حرف هایم، برای اینکه هیچ وقت من را قضاوت نکردی. رادیو دیو تموم می شه، دوباره می زنم از اول، به آهنگ های رشت گوش می دم و اشک توی چشمانم حلقه می زند. یاد خانه شلوغ و …

حاج آقا در کِشتی

بی‌ پرده بگویم، مُخ اینجانب گوزیده است! به دلیلِ این که امروز ۱۲ ساعت با حاج آقا بوده ام. حاج آقا مُخ بنده را گاز زده است، خورده است، از بس که حرف زده است. ۷:۳۰ صبح رفته‌ام هتلِ حاج آقا، حاضر نبود، کِشتی ساعت ۸:۳۰ راه می‌‌افتاد، برای ما که صبر نمی‌‌کرد. حاج آقا تازه ساعت ۸:۱۰ از اتاق آمد بیرون، گفت که صبح‌ها ورزش می‌‌کند. حاج آقا می‌‌خواهد با لباس اسپرت بیاید کِشتی سواری، از من می‌‌پرسد که آیا خوب است؟! می‌‌گویم بله! قرار شد چون دیر شده است و حاج آقا می‌‌خواهد صبحانه بخورد، جای دیگری برویم. با اتوبوس یک ساعت و نیمی رفتیم تا به کِشتی رسیدیم و کِشتی را سوار شدیم. از حاج آقا می‌‌پرسم که آیا تا به حال سوار کِشتی شده است، می‌‌گوید که بله، در استانبول، در آمریکا، در کانادا، در بنادر ایران، و هی‌ پُز می‌‌دهد و من مثل مجسمه نگاهش می‌‌کنم و اصلا ذوق نمی‌‌کنم که پُز داده است و او کلی‌ قیافه‌اش متعجب می‌‌شود که چرا ذوق نکرده ام. حاج آقا با همان ده بیست کلمه انگلیسی‌‌ای که بلد است، دنیا را گردیده است، حاج آقا زبانِ دیگری هم بلد نمی‌‌باشد. حاج آقا اهل موزه، تآتر و سینما و اپرا نیست. توری که امروز…