۱۳۹۴ آذر ۴, چهارشنبه

به بهانه روز خشونت علیه زنان

قبل از این که مهاجرت کنم خشونت برام تنها کتک و مشت و لگد بود و جای انگشتان ضارب روی بدنم که قرمز رنگ می شد و دردناک بود. اصلا روحم هم خبر نداشت که روزهای زیادی از زندگیم رو تحت خشونت روانی گذروندم. خشونتی که تمام روزگارم رو تحت تاثیر قرار داد.
از وقتی حدودا ۱۲ ساله بودم، تلاش برای تغییر رو به صورت خودآگاه شروع کردم. تمرین مداوم برای انتخاب راه درست، انتخاب راه های ارتباطی درست، مدیریت رفتار و احساسات. اما شاید خیلی جاها موفقت کمی داشتم چون ریشه مسائل رو پیدا نمی کردم. نمی دونستم اشکال از کجاست و چه چیزی غلطه. فقط می دونستم اشکالی هست و این قدم بسیار بزرگی بود اما برای حل مشکل کافی نبود. دور و اطرافم پر بود از بزرگ تر هایی که مدام بهم می گفتن که چطور نباشم. کمتر کسی بهم چطور بودن رو نشون می داد.
فحش، بد و بی راه، تهدید، تحقیر، تشر
، متلک، مقایسه، فریاد، جریمه، ترور و جنگ روانی، زورگویی، انتقالِ عذاب وجدان، کنترل و محدودیت. همه داشت به اسم تربیت و با زور بهم تحمیل می شد. من به نوعی سرکش بودم و حاضر به قبول این همه فشار نبودم اما فرار از زیر بار همه این خشونت ها کار آسونی نبود.
وقتی اومدم اینجا، یاد گرفتم که به چه چیزهایی خشونت گفته می شه. ۷ سال و نیمه دارم تلاش می کنم، آثار اون خشونت ها رو از وجودم بیرون کنم. تا حدی هم موفق بودم. اما آثار خیلی از اون ها به عزت نفس و به بدنم چنان محکم چسبیده که جدا کردنش به این راحتی ها امکان پذیر نیست. چیزی که تازه فهمیدم اینه که عزت نفس و اعتماد به نفس باهم خیلی متفاوته. خیلی از مشکلاتی که توی این یکی دو سال اخیر گریبانگیرم بوده، به علت عزت نفس پایین بوده و من نمی دونستم. چون من اعتماد به نفس خوبی دارم، حتا فکرش رو هم نمی کردم که عزت نفس پایینی دارم و خیلی از بلاهایی که داره سرم می یاد به دلیل عزت نفس پایینمه.
تمام اون خشونت های روزمره
، عزت نفسم رو پایین آوردن و من انقدر دیر فهمیدم که ریشه خیلی از مشکلاتم توی این مسأله ست.    
یکی از آثار اون خشونت ها دردهای مداوم و پایان ناپذیر میگرن و گرفتگی شدید و مداوم عضلات گردن و شونه ست. عضلاتی که موقع ترس منقبض می شن. یکی دیگه از آثار اون خشونت ها الگوبرداری غلطه. رفتارهایی که ۲۷ سال تجربه شون کردم، باعث شدن تا به نوعی به صورت ناخودآگاه جذب آدم های مهرطلب، قربانی، ابیوسیو و کنترل گرا بشم و دوباره و دوباره آزار ببینم، صدمه بخورم و به راحتی نتونم از چرخه خشونت خارج بشم.
خشونت چیزی یه که روزگار آدم هارو سیاه و نسل های آینده رو نابود می کنه.
برای مطالعه بیشتر در مورد خشونت خانوادگی و آدم های ابیوسیو، به مطلبی که شادی نوشته مراجعه کنین:

http://pelak5.org/node/185

۱۳۹۴ آبان ۲۹, جمعه

برداشتن مشکلات از سر راه

از چند روز قبل از که بیام این خونه، یک چیز ذهنم رو حسابی به خودش مشغول کرده بود. نداشتن ماشین لباس شویی.
دوشنبه عصر یه سبد لباس رو زدم زیر بغلم و رفتم خونه خواهرم. تا هم بعد از دو ماه و نیم دیدارمون تازه بشه، هم تو اون ۲ ساعت که باهمیم، لباس هایی که ۳ هفته جمع شده بودن شسته بشن. 
وقتی با یه ساک لباس های شسته شده خیس برگشتم خونه، کلی خوشحال بودم از این که بلاخره یه مشکل رو از سر راهم برداشتم. این روزها، برداشتن مشکل از سر راه، جزو جدانشدنی زندگی مه. 
سه شنبه صبح رفتم استخر. اولش قیامت بود. چهار تا کلاس دبستان رو همزمان آورده بودن شنا. یه مشت بچه عین مور و ملخ ریختن تو آب. من هر بار که سرم رو می کردم زیر آب، یه مشت دست و پای درهم و بلاتکلیف می دیدم و موقع کرال رفتن، زیر آب می خندیدم. یه عده شون هم عین گلوله های بی شکل برفی، دونه دونه از بالای سکوی پرش توی آب می افتادن و یک عالمه حباب درست می کردن. بعد از استخر رفتم مجتمع ورزشی پشت ساختمون استخر تا بلاخره دوباره اسمم رو برای ورزش بنویسم. گفت دو جلسه می تونی آزمایشی بیای. منم کارت گرفتم و اومدم خونه. نیم ساعت خوابیدم، بعد یک ساعت و نیم رفتم ورزش. بعدش میگرن داشتم. 
دیروز و امروز از صبح سر کار بودم. امروز عصر یه دفعه به سرم زد برم سینما. در عرض ۵ دقیقه تصمیم گرفتم. در عرض ۵ دقیقه حاضر شدم و تا دم سینما که سر خیابونه دویدم. وقتی رسیدم، فیلم استیو جابز دو دقیقه بود که شروع شده بود. 
چند روز بود می خواستم شیربرنج درست کنم، نمی رسیدم. الان که ساعت از ۱۱ شب گذشته، شیربرنجم داره قل قل می کنه. 
فردا تمام وقت سر کارم. بعدش اگر جونی برام بمونه، می رم به یه مراسم کتاب خونی فارسی. 
هفته دیگه باز دو روز تو مهدکودکم. هنوز فرصتی برای دیدن بازارهای کریسمسی پیدا نکردم ولی چهارشنبه می رم که آخرین باله این فصل رو تو سالن اپرای شهر نگاه کنم. از وقتی از مادرید برگشتم، دلم می خواد از همه چیز بیشتر لذت ببرم. از هرچی دارم و از فرصت هام استفاده بیشتری کنم. همه لباس های نپوشیده رو بپوشم و از چیزهایی که برای روز مبادا نگه داشتم، استفاده کنم. یه حال عجیبی یه. مثل آدم هایی که می دونن زیاد زنده نیستن و می خوان هر کاری تا حالا نکردن بکنن. می خوام سعی کنم این حس رو مدت طولانی ای نگه دارم.      

۱۳۹۴ آبان ۲۲, جمعه

روزهای پرکار

۲۰ روزه که ننوشتم. باز اومدم تو کافه مورد علاقه ام بالای کتابخونه شهر. نشتم و می نویسم. هرچی زمان می گذره، کافه شلوغ تر و پر سر و صدا تر می شه.
سفر خیلی خوبی داشتم. 
مادریدِ پر سر و صدا و پر هیاهو، شهر رویاهام نبود. فهمیدم جایی که من دنبالشم، جنوب اسپانیاست. و اونجاست که باید به لیست آرزوهام اضافه اش کنم. 
باز آخر پاییز شد. هوا زود تاریک می شه. ساعت ۴,۵ بعدازظهره، مثل ۱۰ شب سیاهه. برخلاف سال های گذشته هنوز هوا بالای صفره و خبری از سوز و برف نیست. این مدت کارم خیلی زیاد بود. از کارهام راضی ام. ۴ روز پشت هم از صبح تا ۱۱,۵ شب سر کار بودم. یک روز و نیم آمادگی برای کار توی نمایشگاه تحصیلات و مشاغل که برای نوجوون ها برگذار می شه و بقیه وقت مشغول مدل سازی ویترین ها بودم. ۴ روز آخر هفته آینده تمام وقت تو نمایشگاهم. 
دیروز و امروز با بچه های ۳ تا ۶ سال مهد کودک کار می کردم و دیروز عصر مترجم یه خانواده افغانستانی بودم پیش یه وکیل. و خلاصه از سفر که برگشتم از یه کار به کار دیگه می دویدم.  
بیشتر کارتن های اسباب کشی هنوز وسط اتاقه و هیچ امیدی ندارم که به زودی به سر و سامون برسه. دو شبه خواب های درهم برهم می بینم. فکر می کنم به خاطر این همه کارتن و وسیله تو اتاقه.
خونه جدید ماشین لباس شویی نداره و این خیلی 
مسئله پیچیده ای یه در حال حاضر. اصلا دلم نمی خواد توی این ماشین لباس شویی های عمومی لباس هام رو بشورم و این مسئله ای یه که هر چند روز یه بار بهش فکر می کنم.
برنامه بعدی ام سفر به ترکیه و ایرانه که تا حالا دو دفعه عقب افتاده و هنوز تاریخ دقیق
سفرم و مدت موندنم معلوم نیست.
تو یکی دو هفته آینده منتظر جوابی از اداره مهاجرت برای تغییر نوع ویزام هستم و هفته آینده یه مصاحبه شغلی دارم.
روزهام پر و شلوغن و روز به روز کارهایی مثل 
تکه‌های پازل بهشون اضافه می‌‌شه و گسترش پیدا می‌‌کنه.    
شهر روز به روز بیشتر حال و هوای کریسمس به خودش می گیره. 

۱۳۹۴ آبان ۲, شنبه

دوباره دیالوگ های ایرانی

لینک متنی رو که توی یه مجله اینترنتی به عنوان نقد کتاب نوشتم، برای دوستی فرستادم. اولین جمله ای که برام نوشت: وای! خب تو اینارو نوشتی که کتابش رو دستش باد می کنه!
من: مگه به حرفِ منه؟ طرف ۷ ساله داره این کتابو می فروشه! این همه مردم هر روز نقد می نویسن در مورد فیلم ها و کتاب ها، مگه همه باد می کنه؟!
دوستم: ولی نقدت خیلی خوندنی بود!


دوستی تو تلگرام می نویسه: دوستم خیلی وقته ندیدمت، یه عکس از خودت بده ببینمت.
من هم فورا عکسی فرستادم.
دوست: چه شالت قشنگه.
من:!!!!!!!

جلوی گیت

امروز هوا آفتابیه و ۷ درجه بالای صفر. در حالی که دماسنج اول صبح صفر درجه رو نشون می داد. در حال برآورده کردن یکی از آرزوهام هستم. سفر به اسپانیا. جلوی گیت نشستم و نیم ساعت دیگه پرواز می کنم. تا وقتی اونجا پیاده نشم و تو کوچه پسکوچه ها راه نرم، باورم نمی کنم. می رم یه دوست دوران دانشجویی رو بعد از ۶ سال ببینم. اون وقتی که این آرزو رو کردم، به این فکر نکرده بودم که به کدوم شهر می خوام سفر کنم. 
روزهای گذشته روزهای سخت و شلوغی بودن. سه شنبه اسباب کشی کردم. تصمیم به اسباب کشی رو خیلی سریع و راحت گرفتم. خونه دوستی یک اتاق خالی بود و من که کمی وسایلم رو دور ریخته بودم، جوگیر شدم و فکر کردم که دو اتاقی رو که در خونه ای بی نظم و شلوغ با آدم هایی با رفتارهای نامناسب داشتم به یک اتاق تبدیل کنم. این رو بگم که اینجا هم از مبل راحت فعلا خبری نیست و اسباب دو اتاق چنان یک اتاق رو پر کرده که به سختی جای عبور هست. اما آرامش چیزی یه که توی خونه و اتاق جدید بیشتر حکمفرماست. 
اسباب کشی با همه دردسرهاش تموم شد و من ۴ روز پشت سر هم میگرن داشتم و امروز هم کامی سردرد دارم.
طراحی ویترین هارو هم باید تموم می کردم و تحویل می دادم. ۳ روز اینترنت نداشتم و کارهام به سختی انجام می شد.
الان یه هفته هیجان انگیز پیش رومه که بر
اش کلی برنامه دارم.

۱۳۹۴ مهر ۲۰, دوشنبه

حال و هوای کریسمس

یک دفعه هوا خیلی سرد شد. هنوز به وسط سپتامبر نرسیده، رسید به صفر.
وقتی که هوا سرد می شه، وقتی که درجه هوا به صفر نزدیک می شه و از روی صفر سُر می خوره و پایین می ره و وقتی که دماغم به شدت یخ می زنه، دلم غنج می زنه برای حال و هوای کریسمس. برای چراغونی های مجلل. برای بوی کیک های دارچین و میخک دار، شیرینی های زنجبیلی با شکل های مختلف، بوی سیبزمینی داغ با پوست. بازارهای کریسمسی کوچولو و 
نُقلی. برای صدای جعبه موسیقی که توی کوچه ها می پیچه و برای سرزندگی آدم ها تو اوج سرما و یخبندون و برای عوض شدن ویترین مغازه ها. کریسمس که می یاد، انگار یه صفحه از یه کتاب جادویی باز می شه، صفحه ای که جدیده و پر از اتفاقاتِ خوبِ خوشرنگه.

۱۳۹۴ مهر ۱۷, جمعه

هیچ چیز اتفاقی نیست

شنبه دو هفته پیش خودم رو نهار دعوت کردم بیرون. من اهل این ساندویچ های پر و پیمون که همه چیز داره از همه ورش میزنه بیرون نیستم اما اون روز یکی از همین ها سفارش دادم. یکی دو ساعتی نشستم و برنامه هایی برای سه سفر در آینده نزدیک ریختم. بعد خودم رو برداشتم بردم استخر. ساعت ۴ بعدازظهر بود و استخرِ ورزشی خلوت بود. باز زیر آب متن نوشتم (همین متن قبلی رو همونجا زیر آب نوشتم) و فیلم مستند ساختم تو کله ام.
سه چهار روزی کوفتگی و خستگی مفرط داشتم. سه شنبه هفته پیش باید کاری رو انجام می دادم که ماه ها منتظرش بودم. وقتی که اون کار تموم شد، به شدت از نظر روحی به هم ریختم. انقدر حالم خراب بود که احساس می کردم از درون دارم منفجر می شم. شب نمی تونستم بخوابم. چهارشنبه اش حالت سکته بهم دست داده بود. می خواستم گریه کنم اما اشک هام نمی اومد. بعد از چند ساعت بلاخره نشستم وسط خیابون و زار زدم. بعد از این که یه دل سیر گریه کردم، رفتم استخر. یک ساعت شنا کردم. حالم خیلی بهتر شد.
جمعه باز رفتم همون رستوران. ۴-۵ ساعت نشستم. باز هم برنامه ریزی کردم و به کارهام رسیدم. ۶-۷ ماهی بود که می خواستم به یه آشنا زنگ بزنم اما هی این دست اون دست می کردم. به یه دلایلی نمی دونستم اگر زنگ بزنم ممکنه با چه عکس العملی مواجه بشم. بالاخره بعد از چند لحظه فکر کردن، شماره اش رو گرفتم.
می تونم بگم زنگ زدن به این خانم یکی از بهترین کارهایی بود که توی یکی دو سال گذشته انجام دادم. خیلی خوشحال شد و قرار شد روز بعد همدیگه رو ببینیم. روز بعد بیشتر روز رو با هم سپری کردیم. پروژه ای دستش بود برای طراحی ویترین یه مغازه از یه مارک خیلی گرون و معروف. پیشنهاد همکاری داد. سه روز بعد باز همدیگه رو دیدیم و من طرح ها رو زدم. طرح ها قبول شدن و رفتن مرحله بعد. امروز هم بیشتر روز رو باهم بودیم. توی این هفته کلی عشق و آرامش و توجه ازش گرفتم. امروز بعد از این که کارهارو انجام دادم و کلی هم حین کار با هم حرف زدیم، روی مبلش دراز کشیدم و چند لحظه ای در آرامش تمام خوابم برد. عصر بعد از اینکه پسرش رو از مهدکودک برداشتیم رفتیم قهوه خوردیم و حرف زدیم. شب دوباره یک ساعت و نیم تلفنی حرف زدیم و دو تایی به هم کلی کمک کردیم این چند روزه. انگار همه دنیا دست به دست هم داده بود که من دقیقا موقعی به این آدم زنگ بزنم که هر دو کلی به هم نیاز داشتیم. انگار این همه وقت هر دو تامون صبر کرده بودیم تا اون روز و اون ساعت برسه و من شماره اش رو بگیرم و ارتباطمون برقرار بشه.
امشب خیلی حس خوبی دارم. یه حس آرامش خوب. خوشحالم که به قلبم گوش کردم و الان یه دوست خوب دارم. قلبم مدت های زیادی بود که می گفت باید با این آدم تماس بگیرم و بهترین موقع رو هم برای تماس گرفتن باهاش بهم نشون داد.

۱۳۹۴ مهر ۵, یکشنبه

۷ سال و نیم به دنبال مبلی راحت

شاید به نظر چیز غریبی بیاید وقتی بگویم که ۷ سال و اندی ست که در این مملکت به دنبال مبل راحتی هستم که رویش بشینم و نفس راحتی بکشم یا خستگی ای درکنم. اول که پایم به این مملکت رسید چند روزی منزل خواهر جان بودم. آنجا مبل راحتی بود که می شد وقتی جایی برای من بود رویش بشینم و کمی ولو شوم و مزه راحتی خانه را بچشم.
از آنجا به منزلی بی مبل نقل مکان کردم که موقتی بود و سرد. شاید ۱۰ شبی بیشتر آنجا نخوابیدم. خانه یک بخاری ارج مانند داشت که در آبان ماه سرد کمی گرما به منزل می داد. توالت منزل توی راهروی ساختمان بود و با همسایه های آن طبقه مشترک. بنده نصف شب ها برای این که ماتهتم یخ نکند مجبور بودم که دنده عقب بگیرم و داخل وان حمامی که کنار آشپزخانه تعبیه شده بود بشاشم. نه تنها مبلی آنجا نبود، بلکه توالتی هم نبود.
بعد از آن به منزل دوستی عزیمت کردم و سعی کردم از مزایای خانه مشارکتی استفاده کنم. این دوست بعد از ورود من مبلی خرید و بنده بسی دل خوش نمودم که به به! بالاخره مبلی دست و پا شد و به زودی طعم ولو شدن روی مبل را می چشم. از قضا این دوست خسیس بود و خوش نداشت من روی مبلش بنشینم. می گفت این جا بشین و آنجا ننشین. پاهایت را روی مبل نگذار و چنین و چنان نکن. من هم عطای مبل را به لقایش بخشیدم و به اتاق زیر شیروانی با صندلی چوبی پناه بردم. مبل را برای این دوست گذاشتم که هیکل گنده و بی قواره اش را روی آن بیاندازد تا جایی که بعد از مدت کوتاهی یک سمت آن کامل فرو برود.
دیدار خواهر جان در این فاصله به یک بار در ماه یا یک بار در دو ماه کاهش پیدا کرده بود. بنابراین امکان بهره از مزایای مبل راحتی چندان فراهم نبود.
حدود سه سال گذشت تا اینکه به خابگاه دانشجویی نقل مکان کردم. آنجا اتاقی داشتم به بزرگی ۸ متر مربع و همینقدر که تختخواب و میز تحریری در آن جا می شد، جای شکرش باقی بود.
۴ ماه و نیمی که گذشت به خانه مشارکتی دیگری نقل مکان کردم. آنجا اتاق بزرگ تری داشتم اما باز هم خبری از مبل نبود. از آنجا که خانم صاحب خانه که خودش تنها هفته ای یکبار در آن منزل زندگی می کرد, سعی داشت نقش مادرِ فولاد زرهِ دیو را بازی کند، بعد از ۴ ماه و نیم پا به فرار گذاشتم.
خانه یک دوست را اجاره کردم که قرار بود یک سال را در خارج از کشور درس بخواند و خانه اش خالی بود. آنجا از دو اتاق تشکیل شده بود. در یک اتاق که دیوارهایش آبی رنگ بود، مبل بزرگ آبی رنگی بود بسیار سفت و ناراحت. اتاق به شدت سرد بود. زیرش فضای باز پارکینگ بود به سختی گرم می شد. مبل ناراحت بود و شاید ۳-۴ باری بیشتر در طول یک سال روی آن ننشستم.
بعد از آن برای آغاز زندگی مشترک تصمیم داشتیم با همسر به خانه ای نقل مکان کنیم که مبل داشت. صاحب خانه دزد از آب درآمد. پول ما را خورد و ما را بی خانه و بی مبل گذاشت.
از آنجا که ما بی خانه مانده بودیم به خانه ای نقل مکان کردیم که بیشتر محل کار همسر بود. کوچک بود و پر از وسیله و مبل نداشت. گاهی سعی می کردم با گذاشتن چند کوسن
، مبلی فرضی درست کنم که بی فایده بود چون مبل فرضی جاخالی می داد و کله مان همیشه بلاتکلیف بود و به کمد یا پایه میز و صندلی اصابت می کرد.
زندگی بالا و پایین و چاله چوله زیاد داشت. جدا شدیم و من به طور موقت به منزل دوستی نقل مکان کردم. یک ماه و نیمی در آن 
منزلِ بی مبل بودم و در آن مدت پی خانه می گشتم. منزل دوست تختی برای مهمان نداشت. شب های فروردین ماه که اینجا هنوز بسیار سرد است، با لباس گرم روی تشکی نزدیک بخاری ارج مانندی می خوابیدم. چون بخاری گازی بود و فضا خیلی کوچک، نمی شد طولانی مدت روشنش گذاشت. نفس کم می آمد و هوا خفه می شد. شب ها در حالی که دماغم به شدت یخ می زد، به داشتن تختخوابی در خانه ای گرم و نرم فکر می کردم و بنابر این وقتی برای فکر به مبل راحتی نبود. 
از آنجا به خانه ای مشارکتی نقل مکان کردم. اینجا هم دو تا اتاق کوچک دارم که رویهم رفته حدود ۲۵ مترمربع است و باز خبری از مبل نیست.
از خودم می پرسم آیا تا زمانی که قانون و ویزا اجازه بدهد در این مملکت بمانم، اصلا به چیزی به اسم مبل راحت دست پیدا می کنم؟
 نمی دانم چون مادرم روح سرگردان و ناآرامی است، من هم به تبع او انقدر در به درم و به مفهوم خانه و آرامش دسترسی پیدا نمی کنم یا این که این همه، هنرِ خودم به تنهایی ست؟
امروز که خیلی خوب فکر کردم، یادم آمد منزل مادر جان هم مبل هایش خیلی راحت نبود و من بیشتر وقتم را در اتاقم می گذراندم و برای ولو شدن از تخت خواب استفاده می کردم.

۱۳۹۴ مهر ۴, شنبه

یعنی تقصیر خودم بود؟

مثل این که از ۲۰ فروردین که وبلاگم رو به این آدرس جدی منتقل کردم، گذاشتن پیغامش غیر فعال شده بود. پس شاید عجیب نبود که کسی پیغامی نمی گذاشت برام!

۱۳۹۴ مهر ۲, پنجشنبه

کار بی کار

دو ماه پدرم دراومد. کار فشرده و طاقت فرسا، فشار و استرس زیاد روزانه، محیط کاری خیلی بد، همکارهای پست فطرت و عوضی. 
امروز همه چیز تموم شد. به تنها چیزی که دلم خوش بود دو تا همکار خوب و مهربون بودن تو بخش خودم و یه همکار تو بخش روبرویی که گاه گاهی ساعت ناهار می دیدمش و یه بگو بخند چند دقیقه ای و کوتاه با هم داشتیم. دنیای من توی اون شرکت تقریبا بزرگ، به همین کوچکی بود. همین دو سه تا آدم باعث می شدن که دلم رو خوش کنم به کار و شرایط بد رو تحمل کنم. به خودم دلخوشی می دادم که برای تعویز نوع ویزام نگه داشتن این کار خیلی مهمه و فقط باید تا آخر سال میلادی تحمل کنم. اما امروز همه چیز تموم شد و خلاص. یه دوست خوب و مهربون پیدا کردم که نگهش می دارم. اما از زیر فشار یه محیط بد، پر از جاسوسی و بدگویی و زیراب زنی و غیبت و استرس بی رویه بیرون اومدم.  

۱۳۹۴ شهریور ۳۱, سه‌شنبه

شهبانو

یکی از عجیبترین اتفاقاتی که برام افتاده اینه که دیشب خواب شهبانو رو دیدم! جالب اینه که خیلی هم صورتش رو بیاد ندارم اما به طرز عجیبی مطمئنم که شهبانو بود. چقدر هم من رو تشویق کرد. به بقیه هم من رو نشون می داد و از کارم تعریف می کرد. انگار نزدیک اتمام یا تحویل یه پروژه هنری بود. آخرین جمله ای که بهم گفت این بود: "الان دیگه وقت شما با کرنومتر محاسبه می شه." چقدر کلمه های مثبت، لبخند و حس خوب ازش دریافت کردم.
دلم می خواست باز بخوابم و بقیه خواب رو ببینم. دلم می خواد بدونم برای چه کاری تشویق می شدم.   

نقل مکان وبلاگ

https://dokhtaremerikh.home.blog