۱۳۹۷ مهر ۱۵, یکشنبه

عروسک چشم‌ دکمه‌ای‌

چندی پیش به‌طور اتفاقی از مقابل کتاب‌فروشی‌ای گذشتم. جای دوری بود. جایی نبود که قبلا مسیرم افتاده باشد. جایش را به خاطر سپردم و بار دیگری به آن‌جا سر زدم. کتاب‌ها را بررسی کردم، محیطش را دیدم و دلم خواست باز هم به آن‌جا سر بزنم. 
بعد از بارها سر زدن به آن‌جا، متوجه شدم عروسکی پشت ویترین است. دیدم و گذشتم. عروسک نگاهم نمی‌کرد. سرد و بی‌اعتنا بود انگار. روزی نگاهم با چشمان دکمه‌ای عروسک گره خورد. دیدم عروسک قشنگی است، ته چشمانش انگار خرسکی نرم و پشمالو نشسته باشد و صورتش مهربان است. هر بار چیزهای بیشتری از عروسک دیدم. دیدم موهایش فلفل‌نمکی است. لباس هایش ظریف و قشنگ‌اند، پر از رنگ‌های زیبا. تورهای دور لباسش، از قشنگترین تورهایی هستند که دیده‌ام. 
یواش یواش کمتر به کتاب‌ها سر می‌زدم و بیشتر به عروسک. اصلا چرا آن‌جا بود؟ کتاب‌فروشی که عروسک نمی‌فروخت. بعد از مدتی آن محل و کتاب‌فروشی پاتوقم شد. عروسک همچنان بود و من همچنان هر بار نگاهش می‌کردم. ساعت‌ها در کتاب‌فروشی می‌نشستم، کتاب می‌خواندم و کار می‌کردم و به عروسک نگاه می‌کردم.
مدت‌ها گذشت. شبیه آن عروسک را هیچ‌جا ندیدم. فکر کردم دلم می‌خواهد آن عروسک را داشته باشم. بگذارمش توی کتابخانه خودم. هر روز به چشم‌های دکمه‌ای‌اش نگاه کنم، موهای فلفل‌نمکی اش را مرتب کنم، آن‌ها را ببافم یا گل‌سرهای گُل‌گُلی بهشان بزنم. 
یک روز کتابخانه‌ام را تمیز و مرتب کردم، کتاب‌های خیلی خوب و زیبا را چیدم جلوتر، یک جا را خالی گذاشتم برای عروسک، خانه گرم و نرمی برایش درست کردم و خوشحال به کتاب‌فروشی رفتم که عروسک را با خودم به خانه بیاورم. اما عروسک اصلا فروشی نبود. 
خسته و ناامید برگشتم خانه. و من ماندم و جای خالی عروسک در کتابخانه‌ام و خانه‌ای که برایش ساخته بودم...

۱۳۹۷ مهر ۷, شنبه

بچه خوشحال بود

دیشب در خیالم برای بچه کتاب می‌خواندم. پسرک موهایش لخت بود، ظریف و خیلی نرم. درست مثل موهای پسر همسایه. سه ساله بود شاید. موهایش را نوازش می‌کردم. خوشحال بود و این همه چیزی است که من می‌خواهم. 
خوب است مثل حسن خوش سروزبان باشد و تندتند نقاشی بکشد و بامزه حرف بزند، مثل آوش لطیف باشد و پر از عشق، دست بیندازد گردنم. 
کدام کلاس باله اسمش را بنویسم؟ کدام مهدکودک برود؟ به اندازه کافی مستقل هست که اگر من نبودم و زمین خورد، خودش بلند شود، لباس‌هایش را بتکاند و به راهش ادامه دهد؟
دخترک چی؟ چقدر قوی است؟ چقدر عاشق است؟ چقدر خوشحال است؟ چقدر خودش را دوست دارد؟
یاد الکساندرو و کامیلا افتادم که دو ماهی مادرشان بود. واقعا مثل مادر. از طبقه پایین می‌آمدم بالا پیششان. با کلی پریشانی و حال بد. همه را بقچه می‌کردم می گذاشتم پشت در، با عشق می‌رفتم تو سراغشان. پارک می‌بردمشان، موزه و گردش. باهم عشق می‌کردیم. چقدر به من وابسته شدند و من به آن‌ها. چقدر پسرک بامزه بود. به ۳ زبان قروقاطی حرف می زد. حرف‌های من را خوب می فهمید اما به زبانی که می‌فهمید جواب نمی‌داد. باهم عشق می‌کردیم. هیچوقت باهم مشکلی پیدا نکردیم. شب‌ها که می‌خواستم بخوابانمشان، سه تایی می‌رفتیم توی تخت، سایه‌بازی می‌کردیم، می‌خندیدیم، پسرک شلوارش را سرش می کشید و سه‌تایی غش می‌کردیم از خنده. بعد دو طرف من خوابشان می‌برد. پدرومادر می‌آمدند و بچه‌های خوابِ خوشحال را تحویل می‌گرفتند.
این ها را می‌نویسم، اشک می‌ریزم و نگرانم که چقدر قدرت دارم برای این‌که مادر خوبی باشم؟  

۱۳۹۷ مهر ۴, چهارشنبه

هنوز دوستت دارم

دلتنگم. هوا سرد است. یک پتو سرمه‌ای از توی کمد پیدا کردم و پیچیدم دور خودم. کاسه سوپ رو گرفته‌ام دستم و یواش‌یواش با غصه می‌خورم. دلم انقدر برایت تنگ شده که اشک هایم قلپ قلپ از توی چشمانم می‌زند بیرون و دانه‌دانه می‌ریزد توی کاسه سوپ. صبح اول وقت منفی یک درجه بود. برای اولین روزهای پاییز، هوا خیلی سرد است، بدنم هنوز به این تغییر دما عادت نکرده. زیر دلم درد می کند، این دفعه پی‌ام‌اس خیلی اذیتم کرد. به همه هورمون‌ها لعنت فرستادم، در کنار تُف هایی که به آلپ می‌فرستادم.
نمی‌خواهم وسط همه کارها و مشکلاتی که روی سرت ریخته، فرت و فرت پیغام بدهم و بگویم دلم تنگ شده. اما بعضی روزها دلتنگی یقه‌ام را حسابی محکم می‌گیرد و اشک ها خودشان می‌چکند بیرون. 
چقدر توی این دو ماه اخیر احساسات مختلف و درهم را تجربه کردم. تندتند پشت هم و مثل کوکتل مخلوط. تعجب، ترس، نگرانی، غم، شادی، عشق، دلتنگی، کلافگی، عصبانیت. خوشحالم که می‌توانم دوست داشته باشم و از انواع دوست داشتن می‌توانم لذت ببرم. انگار هر سالی که می گذرد، نوع جدیدی از دوست داشتن را تجربه می‌کنم و یاد می‌گیرم. 
پتو را محکم‌تر دورم می پیچم. به درختان پشت پنجره نگاه می‌کنم که از سرما می‌لرزند. لب ور می‌چینم. بعد از حرف‌های دیروز دارم تمرین می‌کنم که این نوع جدید از دوست داشتن را یاد بگیرم، تنظیمش کنم و خوب شکلش بدم و داشتنش لذت ببرم.
تو بهترین همراهی برای پروژه‌های مشترک که شروع کرده‌ایم و این بهترین خبر امسال است.

۱۳۹۷ شهریور ۳۱, شنبه

یک روز پاییزی

هوا سرد شد. دیروز تابستان بود و امروز یک روز پاییزی سرد.
دیروز برای بار دوم و آخرین بار در این سال، در رودخانه شنا کرد. آب سرد بود، خیلی سرد، انقدر که داخل گوش هایم درد می کرد. اما می خواستم دوباره مزه رهایی را بچشم. باد می وزید و با اینکه هوا ۲۷ درجه بود اما خیلی گرم نبود چون بادش خنک بود. عده ای در سبزه ها نشسته بودند و یچه ها در آب سرد بازی می کردند. بعضی حتی بچه های زیر یک سال را لخت و پتی ول کرده بودند لب آب و بعضی آن ها را باخودشان به آب می برند. خانواده ای که سه بچه داشت، جلوی من روی پتوی پیک نیک نشسته بود. دو خواهر و برادر با چوب های کوچک قایق و خانه ساخته بودند، برگ ها را سیخ زده بودند، سنگ ها را روی هم چیده بودند که زیبا بود و خوشحال بودند. فرزند کوچک ۹ ماهه بود شاید، با پدر توپ بازی می کرد. پدر و مادر جوان بودند.
مایو پوشیدم و به سمت آب دویدم و خودم را در آب انداختم، از بس که سرد بود. دو سه پیرزن از سرما، با احتیط و قدم به قدم داخل آب می رفتند و من نگران سرما خوردن بچه ها بودم.
عرض رودخانه را شنا کردم. قایق های بادبانی از کنارم عبور می کردند و من تماشایشان می کردم. آب موج داشت و دو سه بار حسابی توی دماغم آب رفت و آب خوردم. آب خیلی سبز بود، هر چند رویش سرمه ای رنگ بود و زیبا. زیر آب اصلا دیده نمی شد و خبری از ماهی ها نبود.
امروز اما پاییز شد. اول وقت ۱۱ درجه بود، دوباره حاله ای از درد در سرم پیچید، صبحانه خورده و نخورده، وسایل کارم را جمع کردم، ریختم توی کوله پشتی و به سمت بازار کشاورزان 
رفتم که قهوه بخورم برای درمان درد. 
شب حسابی باران آمده بود، صدای دورش را در خواب شنیده بود. با اینکه دکمه کمتر دوست داشتنم را محکم فشار داده بودم، اما کمی دلتنگ بودم. دستم را گذاشتم سمت چپ صورتم، در آینه. این چند روزه حسابی کل کل کردیم. انقدر که کلافه شدم که دکمه کمتر دوست داشتن را دو سه بار دیگر هم مکحم فشار دادم. اما امروز حسم مثل بچه های خیلی کوچک بود که با دوست صمیمیشان بر سر هر اسباب بازی و خوراکی ای کش مکش دارند و آخر سر بازهم با هم دوستند و هر بار که ازشان می پرسی با چه کسی می خواهی بازی کنی، باز همان دوست را انتخاب می کنند.

در راه بازار صدای نمدار کفش ها بر روی زمین می آمد و خش خش شلوارهای بارانی آدم ها. حتی با ژاکت هم هوا سرد بود. هوا روشن بود اما خود خورشید زیاد دیده نمی شد. از هر میوه و سبزی ای که می خواستم یکی دوتا خریدم و کیف پارچه ای ام را پر کردم. بعد رفتم توی کافه، یک کاپوچینو سفارش دادم و مشغول کار شدم. امروز روز کاریابی بود و حسابی حوصله اش را داشتم که ۱۰ تا ایمیل بنویسم تا ببینم هفته آینده چه چیزی را برایم به ارمغان می آورد.
وقتی برگشتم خانه، پنجره ها که سه هفته تمام شبانه روز باز بودند 
را بستم، جوراب های گرم و نرم زمستانی را پوشیدم و فکر کردم که فصل جدیدی از زندگی آغاز می شود.

امروز صبح مادر یکی از شاگردهایم از ایران پیغام داد، بچه ۲ ساله سراغم را گرفته، برایم یک عکس جدید فرستاد از بچه که قربان صدقه اش بروم و دلم ضعف برود برای پاهای کوچکش که روی هم گذاشته و موهای فرفری قشنگش.

۱۳۹۷ شهریور ۲۷, سه‌شنبه

۹ سال گذشت


۹ سال گذشته از اولین پستی که نوشتم. و شاید برایم قابل باور نباشد که ۱۰ سال شده که در این مملکت زندگی می کنم. چرا سال ها همزمان که دیر می گذرند، زود می گذرند؟ چطور شد این همه بالا و پایین، وقتی که داشت آرام می گذشت و تا مغز استخوانم می رفت، انقدر زود گذشت. گذشت ۹ سال یعنی گذشت عمر و وارد برهه جدید زندگی شدن. خوشحالم که در این ۱۰ سال بیش از همه چیز، آزادی را تجربه کرده ام و با انسانیت و طبیعت بیشتر عجین شدم. خوشحالم که رشد کردم و آموختم، هر روز، هر ماه، هر سال. هنوز خیلی چیزها هست که می خواهم بیاموزم، خیلی. دلم می خواد روزهایم کش بیایند، مغزم بزرگتر شود تا برای کتاب های بیشتری جا داشته باشد. دلم می خواهد سرم، گردنم، کمرم و مچ هایم درد نکند تا بتوانم بیشتر بنویسم و نویسنده باشم. بنشینم روی مبل، فنجان قهوه ام بگیرم دستم، صدای ویلونسل توی خانه پیچیده باشد و من کتاب هایی که نوشته و ترجمه کرده ام را توی کتابخانه ام تماشا کنم.

۱۳۹۷ شهریور ۲۵, یکشنبه

از چه عبور می کنم؟

این دو هفته چه زود گذشت. هنوز سرگردانم کمی. بالا و پایین می روم، بدو بدو می کنم. به کارهای ایران از راه دور سامان می دهم و کارهای اینجا را جمع و جور می کنم و گه گاه دنبال کار می کردم. بنای اصلی ام بر ماندن است. اما گاه گاهی رگه هایی از من عبور می کند از رفتن. نمی دانم دنبال چه هستم، اما دارم از چیزی عبور می کنم، از بخشی از زندگی، خیلی کند و آهسته و سرصبر. شاید چون از چیزهایی خسته ام. در کنار آرامش آمیخته با بدوبدو، بعضی رویاهایم دارند در دوردست به حقیقت می پیوندند. اما هنوز برای پذیرش خودم نیاز به موقعیتی دارم که به من ثابت کند، به اندازه کافی بزرگ شده ام، انگار تا نداشته باشمش، خودم را به عنوان آدمی در آستانه نیمه دوم عمر نمی بینم.
دوست داشتنم را لقمه کرده ام، کوچک کوچک کرده ام، گذاشته ام لای پیغام ها، طرح ها، قطعات موسیقی و کتاب ها و ذره ذره می فرستم. امروز گریه کردم که چرا غم و نگرانی، دوست داشتن و دلتنگی، دکمه ندارد، دکمه را بزنی، خاموش شود برود پی کارش. تکه قلبم هنوز جا مانده. هنوز زمان می خواهد انگار. 
دو سه شب است که کم می خوابم. هوا دوباره با سرم بازی می کند. باز تغییر هوا و میگرن های شدید آمده سراغم. جمعه به حال مرگ بودم. شنبه صبح تمام اجزای صورتم درد می کرد، از درد گریه کردم، هر چند که انگار درد صورت، ته مانده درد بود و این اولین بار بود که اینطور می شدم. هوا دو روز است که ملایم است. دیروز کارم در ده بود. آنجا هوا حتی لطیف تر هم بود. توی یکساعت راه کلی سرسبزی دیدم، جاده و زمین گلف و آدم های خوشحال و صدای تلق تلقق قطار.

۱۳۹۷ شهریور ۲۰, سه‌شنبه

کمتر دوستت دارم

دارم تلاش می کنم کمتر دوستت داشته باشم. آن هم در اوج زمانی که هر روز داشتم بیشتر دوست می داشتمت. دیروز که گفتی علاقه ات از جنس دیگری است، جا خوردم، چند قطره اشک از چشمانم آمد، شلوغ کردم و سعی کردم ثابت کنم کجاها نشان داده ام که دوستت دارم. تو دنبال وضوح بودی، انگار اینکه بدانی کجاها دوست داشتنم را نشان داده ام یا گفته ام، مسئله را حل می کرد. روز دوم باز که از خواب بیدار شدم، چند قطره اشک از چشمانم سرازیر شد. فکر کردم چقدر هر روز بیشتر دوست داشتنت، داشت به من شور و انگیزه می داد. امان از سیگنال های اشتباه، وقتی کسی طوری رفتار می کند که فکر می کنی دوستت دارد ولی ندارد یا آن طور که تو فکر کرده ای ندارد.

یاد اویل ۲۰ سالگی افتادم، چقدر زود فکر می کردیم کسی را دوست داریم، بعد او اصلا حواسش به ما نبود و ما داشتیم تلاش می کردیم حواسش را به خودمان جلب کنیم و ذوق می کردیم که آمد، که رفت، که فلان چیز را گفت و برای هم تعریف می کردیم و بلند بلند می خندیدیم و شاید فکر می کردیم که این اسمش عشق است. و حدود ۲۰ سال از آن روزها گذشته است و من باز کسی را دوست دارم، که آمد، که رفت، که چیزی گفت که من فکر کردم دوستم دارد.

آن شب که از درون تاریکی می رفتیم، لحظه ای ترسیدم، نمی دانم چرا خواستم دست دراز کنم دستت را بگیرم، انگار سال ها می شناختمت، انگار منبع اطمینان من بودی. اما خب رویم نمی شد، خیلی زود بود برای همچین کاری. نمی دانم چرا از تاریکی آن شب ترسیدم، سعی کردم کمی نزدیکتر شوم. نمی دانم اصلا چرا یک دفعه شده دوست صمیمی من. اصلا چرا یک روزی به من گفتی هر چه می خواهد دل تنگت بگو؟
از آن دورها آمدی و یک دفعه در جایگاهی قرار گرفتی که انگار جایش خالی بود، انگار اصلا برای تو رزرو شده بود مثل یک تکه پازل که درست رفت سر جایش. شاید هم باید می گذاشتم همین طور معمولی در این جایگاه بمانی و نباید در بیشتر دوست داشتنت عجله می کردم.

دارم از اینجا دست دراز می کنم، برفراز ۴۰۰۰ هزار کیلومتر، تکه قلبم را که جا مانده برمی دارم و دارم سعی می کنم دوباره بگذارم سر جایش. شاید چند روزی زمان ببرد.

امروز صبح که بیدار شدم، کمی بعدتر دوباره خوابیدم و خوابت را دیدم، خواب دیدم آمده ای خانه ام، خانه ای جدید. آمده بودی بگویی که علاقه ات به من کمی بیش از یک علاقه خیلی خیلی معمولی است و اشتباه کرده بودی که گفتی یک علاقه معمولی و از جنس دیگری است. من هم گفتم بله می دانستم.

۱۳۹۷ شهریور ۱۴, چهارشنبه

دوباره آزادی، دوباره صلح

یکشنبه صبح زود دوباره به آزادی پا گذاشتم و به صلح. آمدم تا دوباره آزادی را نفس بکشم، دوباره جنگل و رودخانه را با هر نفس فرو بدهم. بازهم دیر آمدم و نشد که به فصل شنا در رودخانه برسم. ۲ سال است که شنا کردن در دریاچه و رودخانه را از دست می دم. فکر می کنم اگر بمیرم، رودخانه را کمتر از آنچه می خواستم تجربه کرده ام. جریان آب را، قایق هایی که از کنارم می گذرند با بادبان های سفیدشان، ماهی های سبز و آبی کوچکی که زیر پاهایم شنا می کنند، نسیمی که آب را و برگ های درختان را تکان می دهد، مرغابی ها و قوهایی که دنبالشان شنا می کنم و بیش از همه این ها، آزادی بی انتها را...
روزهای اخیر صبح های زود در تهران، بوی پاییز می آمد. حتی نیمه شب که به فرودگاه می رفتم، نسیم ملایمی می وزید و من در تاکسی با نسیم خوابم برد. روی گونه ام نوازشی بود که با دستم محکم نگه اش داشته بودم که باد آن را با خودش نبرد.
پارسال حدودا همین موقع ها بود که آمدم. همینجا از خودم پرسیدم که کدام داشته هایم را دارم فقط توی حرف تکرار می کنم و کدام داشته هام را دیگر ندارم.
از داشته هایم انقدر می دانم که مربی کودکم و مربی خوبی هستم چون شاگردهایم با من خوشحالند و بینمان عشق در جریان است. و می توانم بگویم هنوز نویسنده ام، چون یکسال گذشته خیلی نوشتم. مطلبی در وبلاگم ننوشتم، هرچند که بارها در ذهنم نوشتمش اما وبلاگ فیلتر بود و فیلترشکن اکثر اوقات کار نمی کرد و از یادداشت محتویات ذهنی ام پشیمان می شدم. اما مقاله و تحقیق نوشتم و ترجمه کردم. و می توانم بگویم هنوز گرافیستم و تخصصم طراحی برای کودک است.
هوا کمی سرد و بیشتر روز ابری است و باران می آید. 
دوست داشتن عمیق را تجربه می کنم و وجودم پر از انرژی مثبتِ رو به جلوست. اینجا با همه چیز در صلحم، خوب و عمیق می خوابم، از در و دیوار، از ریل تراموای کف خیابان، از زبان آدم ها، از نظم، از وفور، از احترام به انسانیت، از آفتاب و باران، از سکوت و نسیم، لذت می برم و تک تکشان را پاس می دارم.

اردیبهشت است

سه هفته ای می شود که دلگیرم. اصلا هوای حال و احوال و خانه ام ابری است. فردا ۳۸ ساله می شوم. خیلی ها از بحران ۴۰ سالگی سخن می گویند. من یکی دوسالی می شود که فکرهایی برای تغییر زندگی ام دارم، با خودم دچار چالش ام که در این زندگی چه می کنم و باقی عمرم را چگونه می خواهم بگذرانم و از من چه چیزی در این دنیا به یادگار می ماند. این روزها حال عجیبی دارم. می خواهم دوستان زیادی داشته باشم، دور و برم شلوغ باشد، اما از آن جا که این طور نیست، گاهی ترجیح می دم تنها باشم تا با یک یا دو نفر که حال مرا درک نمی کنند.

امروز برای پیشواز فردا، خودم را به یک فنجان قهوه و نان و پنیر مهمان کافه تهران کردم. دلم درخت می خواست و حوض و حیاط. بیش از ۳ ساعت است اینجا نشسته ام و کار می کنم. امروز هوا بیشتر روز ابری بود. فردا می رم نمایشگاه کتاب که تنها نباشم. میان کتاب ها تنها نیستم. حال و هوای نمایشگاه کتاب خاص است و هدیه خوبی است برای روز تولد.

دو هفته است که ۳۸ ساله شده ام. هنوز هم دلم گرفته است. هنوز تصمیم هایی هست که باید بگیرم. کسی که یک دل سیر، راحت و آزاد و بدون قضاوت شدن و نگرانی با او صحبت کنم، دم دستم نیست.
مدت هاست از حال و احوالم نمی نویسم. مقاله می نویسم، خلاصه کتاب و گاهی تولید محتوا می کنم برای مربیان و والدین.

چیزهایی هست که سال هاست آزارم می دهد و شاید جز معجزه، چیز دیگری نمی تواند به راحتی آن ها را حل کند. سال هاست دلم می خواد انقدر از لحاظ مالی مستقل بشم که برای تهیه یک آپارتمان به هیچ کمک مالی نیاز نداشته باشم. اما نمی شود. کارهایی که می کنم، به اندازه کافی پولساز نیستند. از طرفی به شدت به یک مکان برای زندگی نیاز دارم که بتوانم مواقعی که ایران نیستم، وسایلم را در آنجا بگذارم و مجبور نباشم خانه را خالی کنم.




من سرخورده و خسته بودم…

۱۳۹۶ اسفند ۱, سه‌شنبه

من و تو و رشت از روزگاری دور

به «فردا آسمان رشت بارانیست» از رادیو دیو گوش می دهم. یک بار برایت این اپیزود را فرستاده بودم. گیلان برای من بوی تو را می‌دهد. اسم رشت صدای تو را در گوشم می‌پیچاند. خنده‌هایت را جلوی چشمانم می‌آورد. مگر من چند بار در گیلان بوده ام؟ چند بار در رشت؟ تنها یک بار با تو. اما با صدای تو بوی سبز رشت توی مشامم می‌پیچد. انگار که شهر را خوب بشناسم، حتی کوچه پس‌کوچه‌هایش را.
دلتنگم، دلتنگ با تو بودن. دلتنگ در آغوش کشیدن و فشردنت. دلتنگ حرف زدن با تو پای تلفن، از شب تا صبح، از هر دری. انگار نه انگار که بیش از یکسال است ندیدمت. انگار نه انگار که ۱۲۰۰۰ کیلومتر فاصله بین ماست. الان که به تو فکر می‌کنم، گرمایت را حس می‌کنم. انگار پشت فرمان نشسته‌ای، در ترافیک تهران می‌رانیم و از جایی به جای دیگر می‌رویم، از ظهر تا شب، مثل روزهایی که هرچند دیر به دیر اتفاق می‌افتاد، اما فقط مال ما دو تا بود. دلم برای گوش‌کردنت تنگ شده، برای شوقت به شنیدن حرف‌هایم، برای اینکه هیچ وقت من را قضاوت نکردی. رادیو دیو تمام می‌شود، دوباره می زنم از اول، به آهنگ‌های رشت گوش می‌دم و اشک توی چشمانم حلقه می‌زند. یاد خانه شلوغ و پرهیاهویتان می‌افتم که از همه جایش صدای خنده و قربان صدقه می‌آمد. بیا تی جانَ قربان، بیا دوباره همدیگر را ببینیم، تماشا کنیم و در آغوش بکشیم که دنیا کوتاه است.
تا ابد دوستت دارم دوست روزهای ۹ سالگی من.

۱۳۹۶ مهر ۱۲, چهارشنبه

۸ سالگی



این اولین بار است که تولد وبلاگم را فراموش می کنم. از بس که کم می نویسم. روزها خیلی خیلی زود می گذرند و نمی دانم چطور ۸ سال شد. نمی دانم چرا چیزهایی را اینجا ثبت کردم و چیزهای دیگر را نه اما همیشه خوشحال بودم از اینکه جایی دارم برای نوشتن آموخته ها، فکرها و دغدغه هام. 

نقل مکان وبلاگ

https://dokhtaremerikh.home.blog